شروع سال تحصیلی جدید با کلی تاخیر مبارک


اول مهر

مدرسمون

اگه تونستین منو تو عکس پیدا کنین

۱۵:۲۵

لطفا این فیلم راببینید




.

.

.

.


به صندوق های رای انتخابات1400فکرکنید...

۱۱:۰۰

دارو


رفته بودم داروخانه شماره دو هلال احمر، باید دارویی خاص را می‌گرفتم، شماره‌ام 131 بود و حدود 35 نفر جلویم بودند.

نشستم روی صندلی‌های انتظار، هیچکس حس صحبت با بغل دستی‌اش را نداشت، پیرمردی کنار من نشسته بود، هر شماره‌ای را که بلندگو می‌خواند نگاهی به من می‌کرد و می‌گفت شماره من بود؟ و من باید می‌گفتم نه پدر جان!

او چند شماره بعد از من بود و گوش‌هایش خیلی سنگین بودند.

نیمی از مراجعین مثل من شهرستانی بودند، از شهرهای کوچک و دورشان آمده بودند که دارو را بگیرند و برسانند به مریض‌شان، تازه اگر بود!

به بعضی که دارویشان بود می‌گفتند شد یک میلیون، شد دو میلیون، کارتشان را می‌دادند و در کسری از ثانیه صندوقدار می‌گفت پرداخت شد.

صندوقدار حتما نمی‌دانست این پول چقدر برای آنها سخت بوده پرداختش...

حدود سی دقیقه نشستم که نوبتم شد. رفتم جلوی باجه شماره سه.
دکتر داروساز واقعا خسته بود، از چشم‌های قرمزش معلوم بود. همینکه نسخه مرا دید، نگاهی به من کرد و با دلسوزی گفت:
- شرمنده، داروی شما را مدتی هست که نداریم، فکر نمی‌کنم پیدا کنی...!

از چشم‌هایش مهربانی می‌بارید، با اینکه می‌دانستم خسته است پرسیدم حالا چه کار کنم؟

سوال مسخره‌ای بود! ولی دکتر داروساز با همان آرامش و مهربانی گفت:
پزشک‌ برایت داروی خارجی نوشته، که اصلا نیست، اگر ایرانی‌اش را گیر آوردی حتما بگیر، این دارو نایاب شده، ایرانی‌اش هم پیدا نمی‌شود!

حس کردم دوباره می‌خواهد بگوید "شرمنده". یعنی با چشم‌هایش داشت می‌گفت، من چشم‌هایم را برگرداندم تا خجالتش را نبینم.!!

دفترچه را برداشتم و آمدم کنار، می‌خواستم به او بگویم آخر چرا تو شرمنده باشی؟!

آنهایی شرمنده باشند که میلیاردی اعتبار می‌گیرند و دارو را به بازار سیاه می‌دهند.

آنهایی شرمنده باشند که ارز دارو را می‌گیرند و با آن چیز دیگری وارد می‌کنند.!


ایستادم تا نوبت پیرمرد شود و به او بگویم نوبتش شده، باجه یک صدایش کرد، همراهش رفتم، او هم دارویش نبود، ولی پیرمرد نمی‌شنید!

من بلند بلند و با اشاره گفتم: "پدرجان دارویت نیست!"

پیرمرد نمی‌توانست باور کند، حالا که خودش را به مهمترین داروخانه پایتخت رسانده باز هم دارویش نباشد.!

او نمی‌توانست باور کند بعد از چهل سال ما هنوز نتوانسته‌ایم داروی بیماران‌مان را هم مدیریت کنیم!

نمی‌دانستم چطوری باید به او می‌گفتم.
نمی‌دانم اصلا شنید یا نه؟
این بار من به او می‌گفتم:
"پدر جان شرمنده، من هم مقصرم، همه ما مقصریم! تو ببخش"


پیرمرد که داشت می‌رفت، برگشت و پرسید فردا بیایم دارویم هست؟

دلم نیامید بگویم نه، منتظر نباشد!
فقط گفتم "نمی‌دانم پدر..."


۱۴:۰۷

خسته شدم

آخه چرا تابستون تموم نمیشه؟

حوصله م سر رفت.

کی اول مهر میشه؟


: (


: (


: (


: (


: (

۱۶:۵۴

رتبه اول کنکور

فاطمه ملکی رتبه اول کنکور سراسری در رشته علوم انسانی فرزند جانباز شهیدی که بدنش کلکسیون ترکش بود، بخشی از جمجمعه‌اش را برداشتند و آثار و عوارض شیمیایی بر وجودش سایه افکنده بود.

 فاطمه بدون استفاده از سهمیه و با تلاش و ایمان، در کنکور سراسری رتبه اول را کسب کرد به امید آنکه در بین نفرات اول، یک دختر خانم چادری و محجبه هم باشد که بگوید حجاب، محدودیت نیست.

۱۶:۲۲

نقاشی من3


۱۸:۴۱

نمونه ای از انسانیت

مسجد داشت خلوت می شد. نماز جماعت تمام شده بود.

 عده زیادی بلند شده و رفته بودند.

تنها چند نفری نشسته بودند یا نماز می خواندند.

 امام موسی کاظم(علیه السّلام) مشغول نماز خواندن بود.

زکریا تکیه داده بود به دیوار صحن. عجله ای برای رفتن نداشت.

منتظر بود امام نمازش را تمام کند تا ایشان را همراهی کند.

پیرمردی هم نزدیک امام نشسته بود.

او هم انگار عجله ای برای رفتن نداشت.

شاید هم خم و راست شدن و سجده و رکوع خسته اش کرده بود.

آخر پای پیرمرد درد می کرد.

به زحمت می توانست روی پا بند بشود

و بدون عصا، اصلاً نمی توانست راه برود.

مدتی بعد، پیرمرد تصمیم گرفت بلند شود و راه بیفتد.

 به سختی روی پاهای لرزانش بلند شد،

اما انگار بعد یادش آمد که فراموش کرده عصایش را بردارد.

خم شدن و برداشتن عصا، برایش سخت بود.

یکی دو بار تلاش کرد، اما نتیجه ای نگرفت.

زکریا فاصله اش با پیرمرد زیاد بود نمی توانست، به کمکش برود و

شاید تنبلی اش می آمد از سر جای خود برخیزد.

 اما در همین موقع، اتفاق عجیبی روی داد.

امام موسی کاظم علیه السّلام در همان حال نماز، عصای پیرمرد

 را برداشت و به او داد و بعد نمازش را ادامه داد.

آن وقت بود که زکریا، هم از کارش پشیمان شد و هم فهمید که

 کمک کردن به پیرمرد ناتوان، چه قدر می تواند مهم باشد،  

آن قدر که بتوان سر نماز هم این کار را کرد.

۱۹:۱۰

فرق آدم با انسان چیست؟


آدم ها زنده هستند، انسان ها زندگی می‌کنند!
آدم ها می‌شنوند، انسان ها گوش می‌دهند!
آدم ها می‌بینند، انسان ها عاشقانه نگاه می کنند!
آدم ها در فکر خودشان هستند، انسان ها به دیگران هم فکر می ‌کنند!
آدم ها میخواهند شاد باشند، انسان ها می ‌خواهند شاد کنند!
آدم ها، اسم اشرف مخلوقات را دارند؛ انسان ها، اعمال اشرف مخلوقات را انجام می ‌دهند!
آدم ها انتخاب کرده اند که آدم بمانند؛ انسان ها تغییر کردن را پذیرفته اند تا انسان شوند!
آدم ها و انسان ها هردو انتخاب دارند،
اینکه آدم باشند یا انسان، انتخاب با خودشان است
نیازی نیست انسان بزرگی باشیم، انسان بودن خود نهایت بزرگیست...

انتخاب شما چیست؟!
میخواهید یک آدم معمولی باشید یا یک انسان...؟

۱۶:۲۱

عَخِی

یه سری زدم به وب قبلیم
چنتا از نقاشیای قدیمیمو دیدم که با چه افتخاری گذاشته بودمشون تو وب و ازشون تعریف کرده بودم
پوکیدم از خنده
شما هم اگه میخواین اوج اعتماد به نفس منو در اون ایام ببینید و به سنجاق قفلی چندسال پیش بخندید کلیک بفرمایید اینجا رو
۱۷:۵۰

به نظرتون فهم کدومشون بیشتره؟

زنانی که در اوج امنیت می جنگند برای برداشتن تکه ای پارچه از سرشان!

و

زنانی که زیر بمباران
می گردند به دنبال همان یک تکه پارچه برای حفاظت از شرافتشان!

۱۱:۵۰

نوشته های سنجاق قفلی

از مهرِ دوستانِ ریاکار خوش تَر است *** دشنام دُشمَنی که چو آیینه راستگوست

تقدیر هرکسی با یک انتخاب آغاز می شود، اما انتخاب های بعدی دیگر دست انسان نیست.
یقین دارم تقدیر من نوشتن احساسات نهفته در دل نوشته هایم است و تقدیر تو خواندنش و این طور می شود که من و تو دیگر باهم فرقی نداریم.
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan