خوش اومدید^__^

به نام خالق دوست، که هر چه دارم از اوست.


قراره اینجا مکانی باشه برای ثبت اون اطلاعاتی که از مغز بیرون میاد...
 احساساتی که از قلب میاد...
داستان هایی که از قوه ی تخیل میاد و نوشته هایی که از کیبورد میاد!
تا باشه برای کسانی که با مغز دریافت می کنن...
 با قلب احساس می کنن...
با قوه ی تخیل تصور می کنن و با مانیتور رایانه می بینن!




به وبلاگ دیگه ی من هم سر بزنید(برای مشاهده ی وبلاگ روی لوگو کلیک کنید):


  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

بستم بخت دختر شاه پریونو


دوستان گرامی!عزیزان دل. چرا همچین می کنین آخه!کلمه به کلمه ی مطالب من نوشته ی خودمه. منه بدبخت فلک زده(!)می شینم تو دفتر چرکنویس می نویسم بعد اگه خوب شد میام تایپش میکنم و میذارم تو اینترنت اونوقت شما باید یه همچین کاری بکنی؟میدونید دل آدم چقدر میسوزه وقتی می بینه متنی که خودش با هزار آرزو و خون دل نوشته یه شلغوز سادیسمی قزمیته بی سر و پای... لا اله الا الله... کپی کرده؟

کپی رایت؟

طبق قوانین  حقوق انحصاری، حق چاپ، توزیع و ارائه هرگونه آثار چاپ شده و چاپ نشده ی ادبی،علمی و هنری تنها به مولف یا پدید آورنده ی آن تعلق می گیرد.(منظور از حق انحصاری حقوقیه که فقط خود نویسنده ازش بهره مند میشه.

استغفرالله. جوون مملکت مگه مغز خودت معیوبه؟بشین فشار بیار بهش انقدر از من بد بخت بینوای با استعداد کپی نکن. میخوای مغزتو آکبند با خودت ببری سینه قبرستون؟

من که راضی نیستم. الهی خوره به جون اونایی که ازم کپی کردن بیوفته. الهی نون بدوه و اونا دنبالش. الهی نظر حسود بهشون بیفته.الهی شب خواب به چشمشون نیاد.

بستم بخت دختر شاه پریونو که  نسل هرچی متقلب کپی کننده س از بین بره!

سنجاقی نوشت:عکس بالا مشخصات کپی کننده هاست.

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

دیدن شکارچی از دریچه ی چشم یک آهو

از کنار بوته های گل رد می شود، صدای برخورد سم هایش با زمین به گوش می رسد، این بار با فرزند کوچکش، به علف زار کوهستان آمده است، اینجا پر از علف های تازه است، نسیم خنکی می وزد، هوا کمی سرد است، بچه آهو که تا به حال فقط شیر مادرش را خورده است، حالا نمی داند غذای امروز، همین علف های تازه و سبز رنگی است که زیر سم هایش آن ها را له می کند.

مادر، شروع به خوردن علف ها می کند، برای بچه آهو انگار، دیدن این صحنه برای آموختن خوردن غذای امروز، کفایت می کند.

طعم شیرین علف زیر دندان های مادر، با دیدن شکارچی که به سمتشان نمی آید، تلخ می شود، فرزندش را به سرعت پشت تخته سنگی پنهان می کند، سپس، خودش، آرام آرام به سمت شکارچی نزدیک می شود، صدای شلیک گلوله ای در کوهستان می پیچد...

لحظاتی بعد شکارچی، تعش آهوی مادر را بر دوش گرفته و علف زار را ترک می کند، بچه آهو به او چشم دوخته است، معنی این کار مادرش را نمی فهمد، نمی داند مادرش چه ایثار بزرگی کرده است، نمی فهمد مادر به سمت شکارچی رفت تا به جای او،خودش طعمه ی شکارچی بی رحم شود، او، معنی این کار مادرش را نمی فهمد، اما تصویر مادر، همیشه در خاطرش باقی خواهد ماند...

سنجاقی نوشت1:اسم آهو اومد، یا سلامی هم بکنیم به آقا ضامن آهو.

سنجاقی نوشت2:مادر!یکم به این قهرمان زندگیمون، اهمیت بدیم.

  • سنجاق قفلی
  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶

کودکی

فرصتی دیگر

کودکی، فصل آغازین زندگی است، فصل شور و شوق، فصل بازی کردن و یاد گرفتن، فصل جنبش و تحرک است.کودکی، با تمام شیطنت هایش، پر از سادگی و صمیمیت است.

نگاهی به دوران کودکی ام می اندازم، خودم را می بینم، که به تنهایی مشغول بازی با عروسکی پارچه ای هستم، فارغ از دنیای اطراف، فارغ از هر اتفاقی که می افتد، بی خبر از بدی ها و پلیدی ها، بی خبر از کینه دلی آدم ها، در دنیایی دیگر، بدون کوچک ترین دغدغه ای، غرق در دنیای کودکی...

ای کاش، می توانستم فرصتی بیابم، فرصتی که دوباره مرا به کودکی هایم بازگرداند، به هیاهوی دنیای کودکی، به بازی ها و شیطنت هایش، به شادی هایش، به دلخوشی هایش، به سادگی دنیای کودکی...

کاش می توانستم به دوران کودکی باز گردم، آن وقت، می دویدم، می دویدم و می دویدم، لحظه ای درنگ نمی کردم، از نعمت کودکی ام استفاده می کرددم، شیطنت می کردم، به ناراحتی اجازه نمی دادم لحظه ای به من نزدیک شود،همیشه خوشحال بودم و خوشحالی ام را به دیگر کودکان منتقل می کردم.

ای کاش، وقتی به کودکی هایم فکر می کردم، لبخند روی لبانم می آمد، نه افسوس، نه حسرت، حسرت یک لحظه بازگشتن به کودکی، دوباره بازی کردن، افسوس از این که درست از فرصت کودکی ام استفاده نکردم، افسوس از این کهبرای بازی کردن همبازی نداشتم، افسوس از این که همیشه آرزو کردم بزرگ شوم، ای کاش قدر کودکی ام را می دانستم و آرزوی بزرگ شدن نداشتم، بزرگ شدن، انگار که فقط ورود به دنیای سیاهی بود...

به کودکانمان بیاموزیم، بزرگ شدن هنر نیست، باید کودکی کرد، بزرگ که بشوی، دیگر نمی توانی مثل سابق *زندگی* کنی...

سنجاقی نوشت:وقتی فکر میکنم می بینم چقد خوب می شد اگه خدا یه پل درست می کرد که اون سرش می رسید به بچگی آدم و هر کی دلش می خواست یه چند روز می رفت تو بچگی هاش و بعدش بر می گشت سر کار و زندگیش!ولی اون طوری که دیگه هیشکی اینجا نمی موند!همه بچه می شدن!خصوصا سالمندا!


  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶

کتاب از دیدگاه یک نویسنده ^ـــ^

کتاب، غیر زنده، اما پر از زندگی، بی زبان، اما پر از حرف، بدون تصویر، اما پر از نقش و نگار، نقش و نگارهایی که در قوی تخیل شکل می گیرند.

کتاب، مجموعه ای از جمله ها و کلمات است که وقتی خوانده می شود، با تفکر معنی می شود، در ذهن شکل می گیرد، با قوه ی تخیل به تصویر در می آید و می تواند احساسات منفی یا مثبت را منتقل کند.

این کتاب است، با نوشته های سیاه، ولی پر از رنگ، تک تک کلماتش، ذره ذره احساس را به خواننده منتقل می کند، می تواند خنده بر لب بیاورد، یا اشک بر چشمان.

این کتاب است!در ظاهر چند تکه کاغذ، اما در واقعیت، یک معجزه!

سنجاقی نوشت:به عنوان توجه کنید!بعـــــــــــــــــــــــله!ما اینیم دیگه!


  • سنجاق قفلی
  • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶

شعله ای روشن در تاریکی شب

همه جا تاریک است، تاریکِ تاریک، به دنیال نور می کردم، به دنیال روشنایی، هوا سرد است، گرما می خوام، من، پروانه ای کوچک، در این تاریکی، به دنبال روزنه ای نور و ذره ای گرما، به این سو و آن سو می روم.

از دور، نوری می بینم، به سمتش می روم، شمعی در حال سوختن است که شعله ی آن، نور کم و ضعیفی به اطراف می تاباند.

می چرخم، می چرخم و می چرخم، به دور شم و سایه ی خودم را رو روی زمین می بینم، شعله، گرم و نورانی است، به راستی، شعله از چیست؟

به شعله نزدیک تر می شوم، گرمایی خوشایند وجودم را فرا می گیرد، نور آن بر روی بال هایم افتاده و زیبایی آن ها را دو چندان می کند.می خواهم شعله را لمس کنم، بازهم به او نزدیک می شوم، حالا، کمترین فاصله ای با شعله ندارم، ناگهان، سوزشی جان گداز را در بال هایم حس می کنم، بال هایم شعله ور شده اند، به سرعت بال هایم را در هوا تکان می دهم، سریع تر، سریع تر و سریع تر، اما، شعله هر لحظه بیشتر می شود و بال هایم، سوخته تر...

بال هایم را از دست داده ام، دیگر، نمی توانم پرواز کنم، شعله ی شمع، برخلاف نور زیبا و تحریک کننده اش، گرمایی سوزنده داشت، شعله، مثال تمام آدم هایی است که با ظاهری زیبا، باطن پلید، خطرناک و زشت خود را پنهان کرده و پروانه های زیادی را در دام خود می اندازند.

(سنجاقی نوشت:این هم از اون انشا هاییه که خانوم معلم یه بیست تپل مپل گذاشته پاش.)

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

صد تای این شهر آلوده و پر دود

صدای آزار دهنده و گوش خراش ساعت، مرا وادار به بیدار کردن میکند، از جایم بر می خیزم، به یاد روز هایی که در روستا، صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه ها بیدارم می کرد.

ملافه ی روی تختم را مرتب می کنم و به یاد تشک های پنبه ای که بی بی هرسال برایم پنبه هایش را عوض می کرد آهی می کشم!

اهرم شیر را به بالا هدایت می کنم، آب جاری می شود. مشتی از آب به صورتم می پاشم.صبح های روستا همیشه کنار رودخاننه صورتم را می شستم، آب زنده و با طراوت رودخانه، هزار برابر پاک تر و زلال تر از آب تصفیه شده ی لوله کشی شهر بود.

پالتویم را از توی کمد بیرون می کشم و به یاد لباس زخیم پشمی ام می افتم که از پشم بزغاله های اسداله عمویم درست شده بود.

درب ساختمان را باز می کنم، از راه پله ها پایین می آیم، درب اصلی را که باز می کنم، بوی دود در دماغم می پیچد، بوی دودی که روزی به جای آن بوی علف های دشت ها و گل های طبیعی را استشمام می کردم.

صدای بوق ماشین ها از دور و نزدیک به گوشم می خورد که جایگزین صدای بلبل ها و گنجشک های خوش صدای روستا شده اند.

دنیای امروز من، این شهر خاکستری و پر از دود است، نه آن روستای پر از رنگ و زندگی، جای جای این شهر را آدم هایی با قلب های سنگی پر کرده اند، نه آدم های خندان و شاد روستا.

انگار صدتای این شهر آلوده و پر از دود هم، با این همه امکاناتش، به پای روستای پاک و سرسبز و در عین حال ساده ی من نمی رسد، ای کاش...

(سنجاقی نوشت:این انشایی بود ک معلممون موضوعش رو داده بود.منم از این انشا یه نمره بیست تپلی مثل همیشه گرفتم.همش تخیلم بود و هیچ وقت تو روستا زندگی نکردم!)

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

گذر زمان

داستان کوتاه گذر زمان

((صدای کوبیدن در آمد،دخترک پولدار،در را باز کرد،پسرک فقیری پشت در نمایان شد
دخترک: چه میخواهی؟
پسرک: می شود کمی به من کمک کنید؟؟؟خواهش میکنم
چند دقیقه بعد
دخترک:بیا این پول را مادرم داد
پسرک: واقعا ممنونم
دخترک:تو هیچ وقت نخواهی توانست طعم یک زندگی ثروتمندانه را بچشی،همان طور که من هیچگاه طعم فقر را نخواهم چشید
پسرک با ناراحتی جواب داد:شاید این طور نباشد
 25 سال بعد
سر دکتر شلوغ بود،دختر جوانی با لباس های مندرس و کهنه وارد بیمارستان شد،دکتر داشت با عجله وارد اتاق می شد،دختر جوان به سمتش رفت تا خواسته اش را بیان کند،اما دکتر بی توجه به او وارد اتاق عمل شد و پرستاران اجازه ورود به دختر جوان را ندادند
1ساعت بعد
دختر جوان هنوز پشت در اتاق عمل منتظر دکتر که مردی جوان بود،به انتظار نشسته بود،دکتر از اتاق عمل بیرون آمد،دختر جوان با سرعت به او نزدیک شد و گفت:میتوانم چند لحظه وقتتان را بگیرم؟
دکتر:سریع تر لطفا
دخترجوان:مادرم مریض است، سرطان سینه دارد،به من گفتند تنها دکتری که میتواند بیماری اش را مداوا کند شمایید،اما راستش ما پول کافی را نداریم،پدرم چند سال پیش ورشکسته شد و 2سال پیش مرد،ما هیچ سرمایه ای...
دکتر:مادرت را بیاور، درمانش میکنم،بدون هیچ هزینه ای
دختر جوان: آقای دکتر واقعا ممنونم،واقعا...
دکتر با شتاب از دختر جوان دور شد
چند روز بعد
دکتر از اتاق عمل بیرون آمد،دختر جوان روی صندلی نشسته بود،با دیدن دکتر از جایش بلند شد
دختر جوان:آقای دکتر،حال مادرم چطور است؟
دکتر:مشکل برطرف شد،تاچند روز دیگر مرخصش میکنم
دختر جوان:واقعا ممنونم آقای دکتر،شما...
دکتر: من از شما ممنونم
دختر جوان:برای چه؟من که هیچ کاری نکردم!
دکتر:حرفی که آن روز شما به من گفتید،من را امیدوار کرد تا به اینجا رسیدم،اگر آن حرف شما نبود،هرگز به اینجا نمیرسیدم
دختر جوان: منظور شما را متوجه نمیشوم!چه حرفی؟
دکتر: تو هیچ وقت نخواهی توانست طعم یک زندگی ثروتمندانه را بچشی،همان طور که من طعم فقر را نخواهم چشید...))

این داستانو مثل دل نوشته های قبلی، خودم نوشتم، چطور بود؟

خوشحال میشم درموردش بگید، چون با نظراتتون امید میگیرم

قالب 1

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

تو که بهترینی...

دنیا همین است،
همین،
هرچه بدتر باشی،
بیشتر برای خودت سرگرمی داری،
دلت (در این دنیا) خوش تر است،
کسان بیشتری دوستت دارند،
جایگاه(دنیوی) ات بالاتر است،
و...
هرچه خوب تر باشی،
دلت کمتر خوش است،
به دنیا،
به آدم هایش،
کمتر کسی به تو حتی نگاهی می اندازد،
و نزد انسان های ایمان خراب دنیا،
جایگاهی نداری وهمین بهتر که نداشته باشی،
آقای من،
تو که بهترینی،
در این دنیا،
در این تنهایی،
چه میکنی،
و چه میکشی...

اللّهم عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج...

الهی آمین

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

فراموشت نمی کنم

فراموشت نمیکنم
هیچگاه
هیچگاه فراموشت نمیکنم،
حتی حالا...
فراموشت نمیکنم،
تورا که یک عمر با من زندگی کردی
تو را که در اختیارم بودی،
فراموش نمیکنم،
تورا که در این دنیا،
هرچه گفتم انجام دادی،
فراموشت نمیکنم،
حتی حالا،
حتی حالا،
حالا که روی این خاک نشسته ام،
وتو...
زیر این خاکی،
فراموشت نمیکنم،
ای جسم بی جان من،
فراموشت،
نمی کنم...

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

آقای من...

آقای من،
میدانی،
اسمت که می آید،
تنم میلرزد،
نه این که از خدای ناکرده از ظهورت بترسم،
نه،
از خودم میترسم،
که چقدر این روز ها خطرناک شده ام،
برای ظهورت...

.


  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

دنیا زیباست...

دنیا زیباست...

خیلی زیاد،

خیلی خیلی زیاد،

پر است از چیزهای رنگآرنگـ،

پر از دیدنی های قشنگ،

دنیا پر از سرگرمی است،

عاشقش می شوی،

اگر رنگآرنگی ها و زیبایی هایش را،

ببینی،

و با آن ها،

زندگی کنی،

اما،

همین دنیای رنگآرنگ و زیبا،

زشت می شود،

پست می شود،

ناچیز می شود،

خوار می شود،

در نظرت،

اگر،

فقط،

ببینی،

گوشه ای از بهشت خدا را...



  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

به دلیل پاره ای از مسائل...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

اولش که تو بلاگفا بودم، بعد دوسال وبلاگنویسی تو اونجا به خاطر کمبود امکانات و دلایل دیگه ای از اونجا نقل مکان کردم میهن بلاگ.

سه سال مهمون میهن بلاگ بودم، خداییش میهن بلاگ یه سرویس همه چی تموم، بوده و هست، اما (به قول یکی از شخصیتای سریال وضعیت سفید که اسمشم یادم نیست، چقدرم که من به حافظم فشار آوردم!)به دلیل پاره ای از مسائل مجبور شدم نقل مکان کنم اینجا.که البته هنوز به اینجا عادت نکردم.یه جوریه!همه چی درهم و برهم!

به هر حال!

یه کوچولو، فقط یه کوچولو ها!زمان می بره عادت کنم.

برنامه های زیادی برای این وبلاگم دارم، فعلا که امتحانات دوهفته دیگه شروع میشن و هق هق هق...

آخرین امتحانمون بیست و دو خرداد هستش.شاید بعد امتحانا اومدم، شایدم طاقت نیاوردم و قبل از تموم شدنشون اومدم!

میخوام رمانمو بذارم، دلنوشته بذارم، داستان های کوتاهی که مینویسم بذارم، خلاصه اینجا رو تبدیل کنم به یه وبلاگ پر از آثار ادبی.

{عکسی که گذاشتم ربطی به متن نداره، روستای چمخاله(نمیدونم درست نوشتم یانه) هست تو استان گیلان!خارجم نیست! آمریکام نیست! اروپام نیست}

چخماله در استان گیلان

  • سنجاق قفلی
  • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

قراره اینجا به نویسندگی بپردازم.تا الان چند تا از دل نوشته هام رو گذاشتم،

آثار ادبیم، مثل داستان های کوتاه، رمانم، متن های کوتاه و... رو بذارم.

خوشحال میشم اگه وبلاگمو دنبال کنید.

ممنون که هستید...

با احترام، سنجاق قفلی.