عزرائیل

آقای دوستی روز خوبی را شروع کرده بود. خانمِ آقای دوستی، صبحانه‌ی مفصلی برایش درست کرده بود. تخم‌مرغ نیمرو با نان داغ سنگک، پنیر با گردو و چای پر از هل... یعنی نهایت یک صبحانه!

دخترش توی کنکور قبول شده بود و مهم‌تر از همه این‌که دو هفته بود ماشین دل‌خواهش را خریده بود. چه بهتر از این‌ها؟

 دنیا ایستاده بود روبه‌روی آقای دوستی، دست‌هایش را زیر بغل زده بود، گاه‌گاهی هم کلاهش را به نشانه‌ی احترام و مودّت با آقای دوستی، از سر بر می‌داشت و دوباره بر سرش می‌گذاشت.

آن‌روز آقای دوستی برای بستن یک قرارداد مهم کاری باید می‌رفت شهر مجاور.

کت و شلوار توسی و پیراهن خاکستری‌اش، تا حدودی به موهای سفید و جوگندمی‌اش می‌آمد. هیچ‌چیزی نمی‌توانست این خوشی را در یک روز قشنگ بهاری خراب کند، مگر آمدن آقای اردلان. ولی خوش‌بختانه کسی جلوی در نبود و از آقای اردلان، هم‌سایه‌ی طبقه‌ی بالا هم خبری نبود.

سوار ماشینش شد. از خیابان‌ها یکی پس از دیگری گذشت. برای آقای پلیس زحمت‌کش که معلوم بود سرباز است، دست تکان داد. به جاده‌ی خروجی شهر رسید. به‌به! سبزه‌ها روئیده بودند. بعضی قسمت‌های دشت پر از لاله‌های قرمز بود. «عجب عظمتی داره خداوند!» این را آقای دوستی گفت.

از خم جاده که گذشت، جایی که می‌خواست وارد جاده‌ی اصلی شود، آن آقا را دید. آن آقایی که بعد فهمید عزرائیل است. بین این‌همه سبزی و قرمزی، آن آقا ایستاده بود کنار جاده‌ی آسفالت سیاه. کت و شلوار سفید پوشیده بود. برای آقای دوستی، دست تکان داد. آقای دوستی لبخند زد و سری تکان داد.

چند متر آن‌طرف‌تر با خودش گفت: «بهتره سوارش کنم، طفلی تو این جاده‌ی خلوت؛ ماشین گیرش نمی‌آد.» دنده‌عقب گرفت. آقای کت و شلوارِ سفیدپوش را سوار کرد. مرد از خودش جوان‌تر بود. چه بوی خوبی می‌داد. باید نام ادکلنش را می‌پرسید.

- سلام.

سلام اولی را آقای کت و شلوار سفیدپوش گفت.

- سلام جناب! صبح شما به‌خیر!

این یکی جواب آقای دوستی بود که بعد ادامه داد: «به‌به! چه هوایی! چه بهاری!»

- بله! خدا را شکر!

- چه خبرها؟

- ای... خبری نیست.

- جایی تشریف می‌بردید؟ از کجا می‌آیید؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش، به جایی خیره شد!

- از کجا می‌آییم؟ به کجا می‌رویم؟ سؤال سختی است! کی می‌داند؟

آقای دوستی سری تکان داد!

- بله، من آدم فلسفی‌ای نیستم ولی بعضی‌وقت‌ها حرف‌هایی می‌زنم که دیگران فکر می‌کنند من خیلی با مطالعه‌ام و کلی تحصیلات دانشگاهی دارم.

آن آقا توی صورت آقای دوستی خیره شد. آقای دوستی ترسید. از مرد پرسید:

- من دوستی هستم! شما؟ فامیلی شریف شما چیست؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش باز هم سکوت کرد. بعد شمرده گفت: «من عزرائیلم!»

 دل آقای دوستی هری ریخت پایین. یک آن، ماشین به طرف جاده‌خاکی کشیده شد.

آقای کت و شلوار سفیدپوش با آرامش عجیبی گفت: «چی شد؟ مواظب باش! قرار نیست که جانت را توی تصادف بگیرم.»

قلب آقای دوستی مثل بمب ساعتی می‌زد. هرلحظه امکان انفجارش بود.

شاید این‌همه خوشی بی‌دلیل نبود. پس قرار بود بمیرد. خودش را جمع و جور کرد.

- یعنی چی آقا؟ مگر من با شما شوخی دارم؟ کنار جاده ماندی سوارت کردم، این جواب من است؟

آقای کت و شلوار سفیدپوش، باز هم ساکت بود. روی کُتش دست کشید.

- نه آقای دوستی، من زیاد اهل شوخی و خنده و حرف نیستم. بالأخره زندگی روزی تمام می‌شود. ولی شما آدم‌ها باور نمی‌کنید.

از شانس آقای دوستی، جاده خلوت خلوت بود. ماشینی هم در آن‌موقع صبح تردد نمی‌کرد. ولی خدا را شکر، روزنه‌ی امیدی در آن دشت دیده شد. آقایی کنار جاده ایستاده بود. آقای دوستی ترجیح داد او را سوار کند. آقای کت و شلوار سفید پوش گفت: «بهتر است سوارش نکنی، به‌خاطر خودت می‌گویم.»

ولی آقای دوستی ترجیح داد سوارش کند.

آقای عزرائیل سری تکان داد. ماشین ایستاد و آقا سوار شد.

روستایی بود. شاید اهل همین روستایی که این طرف جاده دیده می‌شد.

- سلام آقا! خدا خیرت بدهد که سوارم کردی، این‌وقت صبح ماشین نیست. ما هم باید ساعت‌ها این‌جا باشیم تا بلکه وسیله‌ای بیاید برویم شهر!

آقای دوستی نگاهی به آقای کت و شلوار سفیدپوش کرد. او با نگاهی متین به جاده خیره بود.

آقای دوستی گفت: «خواهش می‌کنم، من هم برای ثواب یا هرچی اسمش را بگذارند، شما و این آقا را سوار کردم.»

مرد روستایی گفت: «خدا خیرت بدهد. کدام آقا؟»

آقای دوستی با چشم و دست به آقای عزرائیل، که جلو نشسته بود، اشاره کرد.

مرد روستایی به سمت صندلی جلو خم شد.

- مگر کسی پیش شما نشسته؟ دوباره به صندلی کنار راننده نگاه کرد.

آقای دوستی یقین پیدا کرد که مسافر اولش خود عزرائیل است.

دوباره دلش ریخت پایین. قلبش یواش یواش که نه، خیلی تند آمده بود توی دهانش.

- آقایی را که این‌جا نشسته، کت و شلوار سفید پوشیده، نمی‌بینی؟

مرد روستایی گفت: «نه آقا. جان هرکی دوست داری من‌را نترسان!»

مرد کت و شلوار سفیدپوش یا همان عزرائیل به آقای دوستی گفت: «چرا سوارش کردی؟ دوست داری او هم به سرنوشت تو دچار بشود؟ گناه دارد. یک پسر کوچک دارد که اسمش امید است! حالا زود بی‌پدر می‌شود.»

آقای دوستی دنده را جابه‌جا کرد. دیگر یقین پیدا کرد که سوار ارابه‌ی مرگ شده است.

بهترین راه امتحان را انتخاب کرد. از مرد روستایی پرسید: «شما ازدواج کرده‌اید؟ بچه دارید؟»

مرد روستایی سرش را تکان داد: «آقا حالتان خوب است؟ بزنید کنار آبی به صورتتان بپاشید. چه ربطی دارد که من زن و بچه دارم یا نه؟»

عزرائیل دستش را دراز کرد و دستمالی از جلوی داشبورد برداشت، لبخند زد و گفت: «راست می‌گوید بیچاره! تو چه کار داری...؟»

هنوز حرف آقای عزراییل تمام نشده بود که مرد روستایی گفت: «بله، هفت سال است ازدواج کرده‌ام. یک پسر هم دارم، خدا امیدتان را ناامید نکند! اسمش امید است.»

دست‌های آقای دوستی می‌لرزیدند. حواسش رفت پیش خانه، همسرش و دخترش.

عزرائیل دستمال را تا کرد و گذاشت توی جیب کُتش: «چی شد آقای دوستی؟ حالا می‌خواهی مچ من را بگیری؟»

این بابا 30سال دارد و زمان مرگش 20سال دیگر است، نه حالا! می‌خواهی بپرس که چند سال دارد. سی سال و سه ماه و بیست روز! آقای دوستی ترجیح داد نپرسد.

آقای دوستی ترمز شدیدی کرد، چون چیزی شبیه روباه از وسط جاده، دوید و رفت لابه‌لای سبزه‌های آن طرف جاده و گم شد.

شانس آقای دوستی. هر وقت این جاده را طی می‌کرد در عرض چند دقیقه تمام می‌شد، ولی حالا...

بهترین کار این بود. ترمز کرد، ماشین ایستاد. رو به عزرائیل کرد: «از ماشین پیاده شو!»

عزرائیل با تعجب گفت: «به من می‌گویی؟ تو به من دستور می‌دهی؟»

مرد روستایی هاج و واج به آقای دوستی نگاه می‌کرد: «آقا به کی دارید می‌گویید پیاده شود؟»

آقای دوستی گفت: «به این آقا که جلو نشسته!» بهترین کار همین بود. شاید با این کار عزرائیل بی‌خیال او می‌شد.

مرد روستایی گفت: «آقا با کی هستی؟ به جز من و شما کسی این‌جا نیست.»

آقای دوستی خم شد، در سمت عزرائیل را باز کرد: «گفتم برو پایین.»

مرد روستایی زد توی سرش: «آقا کسی اون جلو نشسته؟»

با ترس، از ماشین پیاده شد. آقای دوستی هم کمربند صندلی را باز کرد و پیاده شد. آمد سمت آقای کت و شلوار سفیدپوش و در را کاملاً باز کرد: «گفتم بیا پایین.»

عزرائیل در را محکم بست. مرد روستایی با سرعت، رفت آن طرف ماشین، سمت راننده.

آقای دوستی دوباره در خودرو را باز کرد: «گفتم پیاده شو!»

عزرائیل دوباره در را محکم بست. چون حالا دیگر، مرد روستایی جای راننده نشسته بود.

مرد روستایی رو به آقای کت و شلوار سفیدپوش گفت: «خوب بود جلال! بس است، دیگر بگذار برویم.» مرد کت و شلوار سفیدپوش گفت: «آره بابا، دارد از ترس می‌میرد! چه فیلمی بازی کردی پسر! عجب بازیگری هستی جان تو! دمت گرم! بزن بریم!»

به آقای دوستی گفت: «با ماشینت خداحافظی کن آقای دوستی!»

آقای دوستی چند بار خواست در ماشین را باز کند، ولی ممکن نبود؛ چون درها قفل شده بودند و سرنشینان تازه آماده‌ی حرکت!

مرد روستایی، سریع ماشین را روشن کرد و راه افتاد. چندبار برای آقای دوستی بوق زد. آن آقای کت و شلوار سفیدپوش سرش را از ماشین بیرون آورد: «یادت باشد دیگر عزرائیل را سوار ماشینت نکنی.» مرد روستایی از شیشه برایش دست تکان داد و با آقای عزرائیل رفتند. آقای دوستی ماند و جاده...

۰۶:۵۱
استاد بزرگ
۳۰ تیر ۹۷ , ۰۹:۰۱
بسیار جالب بود ...
ولی کاش اولش مینوشتین بر اساس یک داستان واقعی.
:)

پاسخ :

واقعی نبود
محسن ارما
۳۰ تیر ۹۷ , ۱۲:۰۸
ها
بلوط خانوم
۳۰ تیر ۹۷ , ۱۳:۱۹

... ده کیلومتر جلوتر ماشین چپ کرد و دو مسافر کلاهبردار با سر به دیار باقی شتافتند. 
فرشته هایی که اون دور و بر مامور رتق و فتق امور دنیا بودند، صدای خندهء تلخ عزرائیل رو شنیدند. 

قصه تون خیلی خوب بود. ترسناک حتی.  :)

پاسخ :

ممنون
استاد بزرگ
۳۰ تیر ۹۷ , ۱۷:۰۲
چرا دیگه تو اصفهان چند نفر رو به همین خاطر گرفتن چند سال پیش ...
به جرم دزدی اتومبیل ...
:)

پاسخ :

:O
محمد rad
۰۱ مرداد ۹۷ , ۱۴:۴۷
عالییییییییییییییی   ایول  خوشمان امد اگه خودت نوشتی خیلیییییییییییییییییی خوبه
**روشنا **
۰۳ مرداد ۹۷ , ۱۳:۵۴
احسنت به این کاربراستاد بزرگ
... 
فک کنم اهل اصفهان باشن... خخخ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

نوشته های سنجاق قفلی

از مهرِ دوستانِ ریاکار خوش تَر است *** دشنام دُشمَنی که چو آیینه راستگوست

تقدیر هرکسی با یک انتخاب آغاز می شود، اما انتخاب های بعدی دیگر دست انسان نیست.
یقین دارم تقدیر من نوشتن احساسات نهفته در دل نوشته هایم است و تقدیر تو خواندنش و این طور می شود که من و تو دیگر باهم فرقی نداریم.
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan