۸ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

تاریخ دگر باره تکرار می شود!

تاریخ دگر باره تکرار می شود!
عصر جاهلیت بود، دور از چشم شاهنشاه، مردی با سیرتی پیامبر گونه دین خدا را آورد، مردمی که همچو بردگان سیه چرده ی قبیله هایی همچون قریش، به دستان بی رحم حکومت پهلوی گرفتار شده بودند، او را همراهی کردند، محمدرضا شاهی که بی تفاوت با ابوسفیان، بزرگ بت پرستان و قبایل عرب نبود، آن مرد بزرگ را به جایی که میتوان آن را به شعب ابوطالب نیز تشیبه کرد، تبعید کرد.
پس سختی های زیادی که این مرد پیامبر گونه متحمل شد، انقلابی بزرگ برپا شد، با یاری مردمی که بی شباهت با تازه مسمانان نبودند. روزهای خوشی بود، مردم هنوز طعم شیرینی یک جمهوری اسلامی را نچشیده بودند که جنگ هشت ساله ای به پا شد که شاید نا مرتبط با جنگ های خیبر، خندق و احد نبود...
بزرگ مرد قصه ی ما، سر انجام در چهاردهم خردادماهی غم انگیز، دیده بر جهان فرو بست و با رحلت خود، اشک از چشم ها روانه کرد...
ابوبکر مانندی که سال ها خود را پیرو آن بزرگمرد جلوه می داد، در دل آرزوی خلافت داشت و در اصل منافقی بیش نبود، به آرزویش که رهبری به جای آن بزرگمرد بود نرسید و دگر باره علی بود که رهبر اصلی مردم شد.
ابوبکر مانند قصه ی ما، با رای مردم کشوری که همچو بیعت کنندگان سقیفه ی مدینه ظاهربین بودند به مقام ریاست جمهوری رسید.بعد ها معلوم شد رئیس جمهور ابوبکر مانند، آن چیزی نیست که مردم اننتظارش را داشتند، هرچند که بعضی تاکنون هم این را نفهمیده اند...
عُمَر مانندی هم عقیده با ابوبکر مانند قصه ی ما پس از او رئیس جمهور شد، برخلاف ابوبکر مانند که ساکت و آرام بود و بر خلاف درونش خوش سیرت جلوه می کرد، عمر مانند تازه به مقام رسیده تندرو تر بود و شاید، سیاستش را نداشت.
روزگار ما گذشت و گذشت، حال پس از سال ها عثمان مانندی به خلافت رسیده است و ما، همچنان منتظر عملکرد عثمان مانند اصلاح طلبمان هستیم، به امید آنکه خلافت علی مانندی پس از عثمان فرا رسد...




سنجاقی نوشت1:امیدوارم خوب تونسته باشم تاریخ رو با سیاست مخلوط کنم، از زبون یک اصولگرا.

سنجاقی نوشت2:تازه دارم معنی حرف عقل مردم به چشمشونه رو می فهمم!

سنجاقی نوشت3:همه جور برداشت آزاده برای شما عزیزان.هرجوری هم دوست دارید انتقاد کنید، هرچند که ما مثل بعضی ها نیستم که مقابل انتقادهای زیاد سکوت کنیم!

سنجاقی نوشت4:خیلی حسرت میخورم، از این که چرا نتونستم رای بدم.از این که چرا سنم قانونی نیست، و مهمتر از همه اینکه تولدم 5خرداده و میترسم دوره بعدی هم بخاطر چند روز از انتخابات عقب بمونم!

سنجاقی نوشت5:حضرت علی علیه السلام در مورد سکوتشان در زمان خلافت ابوبکر فرمودند:*سکوت من همچو استخوانی در گلویم بود که نه می توانستم آن را فرو دهم، نه می توانستم آن را بیرون بیاورم.*

سنجاقی نوشت6:چقدر مظلومیت وغربت مقام معظم رهبری سید علی خامنه ای منو یاد امام علی علیه السلام میندازه!

سنجاقی نوشت7:نمیخواستم این وبگاه ادبی رو با سیاست مخلوط کنم، اما بعضی حرف ها رو نمیشه تو سینه نگه داشت!

سنجاقی نوشت8:قول میدم این آخرین باری باشه که پی نوشت ها اینقدر زیاد میشن!

سنجاقی نوشت9:رحلت امام خمینی(ره) رو به همه ی مردم ایران تسلیت میگم.


  • سنجاق قفلی
  • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶

کودکی

فرصتی دیگر

کودکی، فصل آغازین زندگی است، فصل شور و شوق، فصل بازی کردن و یاد گرفتن، فصل جنبش و تحرک است.کودکی، با تمام شیطنت هایش، پر از سادگی و صمیمیت است.

نگاهی به دوران کودکی ام می اندازم، خودم را می بینم، که به تنهایی مشغول بازی با عروسکی پارچه ای هستم، فارغ از دنیای اطراف، فارغ از هر اتفاقی که می افتد، بی خبر از بدی ها و پلیدی ها، بی خبر از کینه دلی آدم ها، در دنیایی دیگر، بدون کوچک ترین دغدغه ای، غرق در دنیای کودکی...

ای کاش، می توانستم فرصتی بیابم، فرصتی که دوباره مرا به کودکی هایم بازگرداند، به هیاهوی دنیای کودکی، به بازی ها و شیطنت هایش، به شادی هایش، به دلخوشی هایش، به سادگی دنیای کودکی...

کاش می توانستم به دوران کودکی باز گردم، آن وقت، می دویدم، می دویدم و می دویدم، لحظه ای درنگ نمی کردم، از نعمت کودکی ام استفاده می کرددم، شیطنت می کردم، به ناراحتی اجازه نمی دادم لحظه ای به من نزدیک شود،همیشه خوشحال بودم و خوشحالی ام را به دیگر کودکان منتقل می کردم.

ای کاش، وقتی به کودکی هایم فکر می کردم، لبخند روی لبانم می آمد، نه افسوس، نه حسرت، حسرت یک لحظه بازگشتن به کودکی، دوباره بازی کردن، افسوس از این که درست از فرصت کودکی ام استفاده نکردم، افسوس از این کهبرای بازی کردن همبازی نداشتم، افسوس از این که همیشه آرزو کردم بزرگ شوم، ای کاش قدر کودکی ام را می دانستم و آرزوی بزرگ شدن نداشتم، بزرگ شدن، انگار که فقط ورود به دنیای سیاهی بود...

به کودکانمان بیاموزیم، بزرگ شدن هنر نیست، باید کودکی کرد، بزرگ که بشوی، دیگر نمی توانی مثل سابق *زندگی* کنی...

سنجاقی نوشت:وقتی فکر میکنم می بینم چقد خوب می شد اگه خدا یه پل درست می کرد که اون سرش می رسید به بچگی آدم و هر کی دلش می خواست یه چند روز می رفت تو بچگی هاش و بعدش بر می گشت سر کار و زندگیش!ولی اون طوری که دیگه هیشکی اینجا نمی موند!همه بچه می شدن!خصوصا سالمندا!


  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶

شعله ای روشن در تاریکی شب

همه جا تاریک است، تاریکِ تاریک، به دنیال نور می کردم، به دنیال روشنایی، هوا سرد است، گرما می خوام، من، پروانه ای کوچک، در این تاریکی، به دنبال روزنه ای نور و ذره ای گرما، به این سو و آن سو می روم.

از دور، نوری می بینم، به سمتش می روم، شمعی در حال سوختن است که شعله ی آن، نور کم و ضعیفی به اطراف می تاباند.

می چرخم، می چرخم و می چرخم، به دور شم و سایه ی خودم را رو روی زمین می بینم، شعله، گرم و نورانی است، به راستی، شعله از چیست؟

به شعله نزدیک تر می شوم، گرمایی خوشایند وجودم را فرا می گیرد، نور آن بر روی بال هایم افتاده و زیبایی آن ها را دو چندان می کند.می خواهم شعله را لمس کنم، بازهم به او نزدیک می شوم، حالا، کمترین فاصله ای با شعله ندارم، ناگهان، سوزشی جان گداز را در بال هایم حس می کنم، بال هایم شعله ور شده اند، به سرعت بال هایم را در هوا تکان می دهم، سریع تر، سریع تر و سریع تر، اما، شعله هر لحظه بیشتر می شود و بال هایم، سوخته تر...

بال هایم را از دست داده ام، دیگر، نمی توانم پرواز کنم، شعله ی شمع، برخلاف نور زیبا و تحریک کننده اش، گرمایی سوزنده داشت، شعله، مثال تمام آدم هایی است که با ظاهری زیبا، باطن پلید، خطرناک و زشت خود را پنهان کرده و پروانه های زیادی را در دام خود می اندازند.

(سنجاقی نوشت:این هم از اون انشا هاییه که خانوم معلم یه بیست تپل مپل گذاشته پاش.)

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

صد تای این شهر آلوده و پر دود

صدای آزار دهنده و گوش خراش ساعت، مرا وادار به بیدار کردن میکند، از جایم بر می خیزم، به یاد روز هایی که در روستا، صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه ها بیدارم می کرد.

ملافه ی روی تختم را مرتب می کنم و به یاد تشک های پنبه ای که بی بی هرسال برایم پنبه هایش را عوض می کرد آهی می کشم!

اهرم شیر را به بالا هدایت می کنم، آب جاری می شود. مشتی از آب به صورتم می پاشم.صبح های روستا همیشه کنار رودخاننه صورتم را می شستم، آب زنده و با طراوت رودخانه، هزار برابر پاک تر و زلال تر از آب تصفیه شده ی لوله کشی شهر بود.

پالتویم را از توی کمد بیرون می کشم و به یاد لباس زخیم پشمی ام می افتم که از پشم بزغاله های اسداله عمویم درست شده بود.

درب ساختمان را باز می کنم، از راه پله ها پایین می آیم، درب اصلی را که باز می کنم، بوی دود در دماغم می پیچد، بوی دودی که روزی به جای آن بوی علف های دشت ها و گل های طبیعی را استشمام می کردم.

صدای بوق ماشین ها از دور و نزدیک به گوشم می خورد که جایگزین صدای بلبل ها و گنجشک های خوش صدای روستا شده اند.

دنیای امروز من، این شهر خاکستری و پر از دود است، نه آن روستای پر از رنگ و زندگی، جای جای این شهر را آدم هایی با قلب های سنگی پر کرده اند، نه آدم های خندان و شاد روستا.

انگار صدتای این شهر آلوده و پر از دود هم، با این همه امکاناتش، به پای روستای پاک و سرسبز و در عین حال ساده ی من نمی رسد، ای کاش...

(سنجاقی نوشت:این انشایی بود ک معلممون موضوعش رو داده بود.منم از این انشا یه نمره بیست تپلی مثل همیشه گرفتم.همش تخیلم بود و هیچ وقت تو روستا زندگی نکردم!)

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

تو که بهترینی...

دنیا همین است،
همین،
هرچه بدتر باشی،
بیشتر برای خودت سرگرمی داری،
دلت (در این دنیا) خوش تر است،
کسان بیشتری دوستت دارند،
جایگاه(دنیوی) ات بالاتر است،
و...
هرچه خوب تر باشی،
دلت کمتر خوش است،
به دنیا،
به آدم هایش،
کمتر کسی به تو حتی نگاهی می اندازد،
و نزد انسان های ایمان خراب دنیا،
جایگاهی نداری وهمین بهتر که نداشته باشی،
آقای من،
تو که بهترینی،
در این دنیا،
در این تنهایی،
چه میکنی،
و چه میکشی...

اللّهم عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج...

الهی آمین

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

فراموشت نمی کنم

فراموشت نمیکنم
هیچگاه
هیچگاه فراموشت نمیکنم،
حتی حالا...
فراموشت نمیکنم،
تورا که یک عمر با من زندگی کردی
تو را که در اختیارم بودی،
فراموش نمیکنم،
تورا که در این دنیا،
هرچه گفتم انجام دادی،
فراموشت نمیکنم،
حتی حالا،
حتی حالا،
حالا که روی این خاک نشسته ام،
وتو...
زیر این خاکی،
فراموشت نمیکنم،
ای جسم بی جان من،
فراموشت،
نمی کنم...

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

آقای من...

آقای من،
میدانی،
اسمت که می آید،
تنم میلرزد،
نه این که از خدای ناکرده از ظهورت بترسم،
نه،
از خودم میترسم،
که چقدر این روز ها خطرناک شده ام،
برای ظهورت...

.


  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

دنیا زیباست...

دنیا زیباست...

خیلی زیاد،

خیلی خیلی زیاد،

پر است از چیزهای رنگآرنگـ،

پر از دیدنی های قشنگ،

دنیا پر از سرگرمی است،

عاشقش می شوی،

اگر رنگآرنگی ها و زیبایی هایش را،

ببینی،

و با آن ها،

زندگی کنی،

اما،

همین دنیای رنگآرنگ و زیبا،

زشت می شود،

پست می شود،

ناچیز می شود،

خوار می شود،

در نظرت،

اگر،

فقط،

ببینی،

گوشه ای از بهشت خدا را...



  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

قراره اینجا به نویسندگی بپردازم.تا الان چند تا از دل نوشته هام رو گذاشتم،

آثار ادبیم، مثل داستان های کوتاه، رمانم، متن های کوتاه و... رو بذارم.

خوشحال میشم اگه وبلاگمو دنبال کنید.

ممنون که هستید...

با احترام، سنجاق قفلی.
نویسندگان