فرصتی دیگر

کودکی، فصل آغازین زندگی است، فصل شور و شوق، فصل بازی کردن و یاد گرفتن، فصل جنبش و تحرک است.کودکی، با تمام شیطنت هایش، پر از سادگی و صمیمیت است.

نگاهی به دوران کودکی ام می اندازم، خودم را می بینم، که به تنهایی مشغول بازی با عروسکی پارچه ای هستم، فارغ از دنیای اطراف، فارغ از هر اتفاقی که می افتد، بی خبر از بدی ها و پلیدی ها، بی خبر از کینه دلی آدم ها، در دنیایی دیگر، بدون کوچک ترین دغدغه ای، غرق در دنیای کودکی...

ای کاش، می توانستم فرصتی بیابم، فرصتی که دوباره مرا به کودکی هایم بازگرداند، به هیاهوی دنیای کودکی، به بازی ها و شیطنت هایش، به شادی هایش، به دلخوشی هایش، به سادگی دنیای کودکی...

کاش می توانستم به دوران کودکی باز گردم، آن وقت، می دویدم، می دویدم و می دویدم، لحظه ای درنگ نمی کردم، از نعمت کودکی ام استفاده می کرددم، شیطنت می کردم، به ناراحتی اجازه نمی دادم لحظه ای به من نزدیک شود،همیشه خوشحال بودم و خوشحالی ام را به دیگر کودکان منتقل می کردم.

ای کاش، وقتی به کودکی هایم فکر می کردم، لبخند روی لبانم می آمد، نه افسوس، نه حسرت، حسرت یک لحظه بازگشتن به کودکی، دوباره بازی کردن، افسوس از این که درست از فرصت کودکی ام استفاده نکردم، افسوس از این کهبرای بازی کردن همبازی نداشتم، افسوس از این که همیشه آرزو کردم بزرگ شوم، ای کاش قدر کودکی ام را می دانستم و آرزوی بزرگ شدن نداشتم، بزرگ شدن، انگار که فقط ورود به دنیای سیاهی بود...

به کودکانمان بیاموزیم، بزرگ شدن هنر نیست، باید کودکی کرد، بزرگ که بشوی، دیگر نمی توانی مثل سابق *زندگی* کنی...

سنجاقی نوشت:وقتی فکر میکنم می بینم چقد خوب می شد اگه خدا یه پل درست می کرد که اون سرش می رسید به بچگی آدم و هر کی دلش می خواست یه چند روز می رفت تو بچگی هاش و بعدش بر می گشت سر کار و زندگیش!ولی اون طوری که دیگه هیشکی اینجا نمی موند!همه بچه می شدن!خصوصا سالمندا!