۶ مطلب با موضوع «انشاهای سرکلاس» ثبت شده است

پیغامی از سرزمین های دور

ایستاده ام، باد می وزد،نوازش لطیف و سردی را پشت پلک هایم حس می کنم، تار های موهای سرم، لابه لای باد می رقصند.احساس سرما می کنم، برایم آرامش بخش است، آرامش بخش تنهایی هایم، سرمای هوا را همراه با سردی لحظات زندگى ام حس می کنم، سردی زندگی یخی ام،سردی یک زندگى بی روح... عصای سفیدم را رها می کنم، صدای افتادنش رو زمین، با صدای باد در هم می آمیزد، وزش باد لحظه به لحظه شدیدتر می شود، لحظه لحظه خوفناک تر و وحشیانه تر... با تک تک سلول های وجودم باد را حس میکنم،احساسی به من دست می دهد که با قلبم بیگانه است و روی کاغذ پیاده نمی شود. باد، وحشیانه به وجودم چنگ می اندازد، من بی توجه به شدت سرما و تازیانه های باد ایستاده ام. این من هستم، در دنیایی از تاریکی، غرق در خیالات، با تصوری مبهم از دنیای بیرون... باد وحشیانه می تازد، مانند اسبی تندرو، برای رسیدن به مقصدی نامعلوم، صدای وزشش را می شنوم، انگار بیانگر موضوعی است، شاید این صدای خوفناک، پیغامی از سرزمین های دور به این حوالی دارد، شاید...

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶

دیدن شکارچی از دریچه ی چشم یک آهو

از کنار بوته های گل رد می شود، صدای برخورد سم هایش با زمین به گوش می رسد، این بار با فرزند کوچکش، به علف زار کوهستان آمده است، اینجا پر از علف های تازه است، نسیم خنکی می وزد، هوا کمی سرد است، بچه آهو که تا به حال فقط شیر مادرش را خورده است، حالا نمی داند غذای امروز، همین علف های تازه و سبز رنگی است که زیر سم هایش آن ها را له می کند.

مادر، شروع به خوردن علف ها می کند، برای بچه آهو انگار، دیدن این صحنه برای آموختن خوردن غذای امروز، کفایت می کند.

طعم شیرین علف زیر دندان های مادر، با دیدن شکارچی که به سمتشان نمی آید، تلخ می شود، فرزندش را به سرعت پشت تخته سنگی پنهان می کند، سپس، خودش، آرام آرام به سمت شکارچی نزدیک می شود، صدای شلیک گلوله ای در کوهستان می پیچد...

لحظاتی بعد شکارچی، تعش آهوی مادر را بر دوش گرفته و علف زار را ترک می کند، بچه آهو به او چشم دوخته است، معنی این کار مادرش را نمی فهمد، نمی داند مادرش چه ایثار بزرگی کرده است، نمی فهمد مادر به سمت شکارچی رفت تا به جای او،خودش طعمه ی شکارچی بی رحم شود، او، معنی این کار مادرش را نمی فهمد، اما تصویر مادر، همیشه در خاطرش باقی خواهد ماند...

سنجاقی نوشت1:اسم آهو اومد، یا سلامی هم بکنیم به آقا ضامن آهو.

سنجاقی نوشت2:مادر!یکم به این قهرمان زندگیمون، اهمیت بدیم.

  • سنجاق قفلی
  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶

کودکی

فرصتی دیگر

کودکی، فصل آغازین زندگی است، فصل شور و شوق، فصل بازی کردن و یاد گرفتن، فصل جنبش و تحرک است.کودکی، با تمام شیطنت هایش، پر از سادگی و صمیمیت است.

نگاهی به دوران کودکی ام می اندازم، خودم را می بینم، که به تنهایی مشغول بازی با عروسکی پارچه ای هستم، فارغ از دنیای اطراف، فارغ از هر اتفاقی که می افتد، بی خبر از بدی ها و پلیدی ها، بی خبر از کینه دلی آدم ها، در دنیایی دیگر، بدون کوچک ترین دغدغه ای، غرق در دنیای کودکی...

ای کاش، می توانستم فرصتی بیابم، فرصتی که دوباره مرا به کودکی هایم بازگرداند، به هیاهوی دنیای کودکی، به بازی ها و شیطنت هایش، به شادی هایش، به دلخوشی هایش، به سادگی دنیای کودکی...

کاش می توانستم به دوران کودکی باز گردم، آن وقت، می دویدم، می دویدم و می دویدم، لحظه ای درنگ نمی کردم، از نعمت کودکی ام استفاده می کرددم، شیطنت می کردم، به ناراحتی اجازه نمی دادم لحظه ای به من نزدیک شود،همیشه خوشحال بودم و خوشحالی ام را به دیگر کودکان منتقل می کردم.

ای کاش، وقتی به کودکی هایم فکر می کردم، لبخند روی لبانم می آمد، نه افسوس، نه حسرت، حسرت یک لحظه بازگشتن به کودکی، دوباره بازی کردن، افسوس از این که درست از فرصت کودکی ام استفاده نکردم، افسوس از این کهبرای بازی کردن همبازی نداشتم، افسوس از این که همیشه آرزو کردم بزرگ شوم، ای کاش قدر کودکی ام را می دانستم و آرزوی بزرگ شدن نداشتم، بزرگ شدن، انگار که فقط ورود به دنیای سیاهی بود...

به کودکانمان بیاموزیم، بزرگ شدن هنر نیست، باید کودکی کرد، بزرگ که بشوی، دیگر نمی توانی مثل سابق *زندگی* کنی...

سنجاقی نوشت:وقتی فکر میکنم می بینم چقد خوب می شد اگه خدا یه پل درست می کرد که اون سرش می رسید به بچگی آدم و هر کی دلش می خواست یه چند روز می رفت تو بچگی هاش و بعدش بر می گشت سر کار و زندگیش!ولی اون طوری که دیگه هیشکی اینجا نمی موند!همه بچه می شدن!خصوصا سالمندا!


  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶

کتاب از دیدگاه یک نویسنده ^ـــ^

کتاب، غیر زنده، اما پر از زندگی، بی زبان، اما پر از حرف، بدون تصویر، اما پر از نقش و نگار، نقش و نگارهایی که در قوی تخیل شکل می گیرند.

کتاب، مجموعه ای از جمله ها و کلمات است که وقتی خوانده می شود، با تفکر معنی می شود، در ذهن شکل می گیرد، با قوه ی تخیل به تصویر در می آید و می تواند احساسات منفی یا مثبت را منتقل کند.

این کتاب است، با نوشته های سیاه، ولی پر از رنگ، تک تک کلماتش، ذره ذره احساس را به خواننده منتقل می کند، می تواند خنده بر لب بیاورد، یا اشک بر چشمان.

این کتاب است!در ظاهر چند تکه کاغذ، اما در واقعیت، یک معجزه!

سنجاقی نوشت:به عنوان توجه کنید!بعـــــــــــــــــــــــله!ما اینیم دیگه!


  • سنجاق قفلی
  • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶

شعله ای روشن در تاریکی شب

همه جا تاریک است، تاریکِ تاریک، به دنیال نور می کردم، به دنیال روشنایی، هوا سرد است، گرما می خوام، من، پروانه ای کوچک، در این تاریکی، به دنبال روزنه ای نور و ذره ای گرما، به این سو و آن سو می روم.

از دور، نوری می بینم، به سمتش می روم، شمعی در حال سوختن است که شعله ی آن، نور کم و ضعیفی به اطراف می تاباند.

می چرخم، می چرخم و می چرخم، به دور شم و سایه ی خودم را رو روی زمین می بینم، شعله، گرم و نورانی است، به راستی، شعله از چیست؟

به شعله نزدیک تر می شوم، گرمایی خوشایند وجودم را فرا می گیرد، نور آن بر روی بال هایم افتاده و زیبایی آن ها را دو چندان می کند.می خواهم شعله را لمس کنم، بازهم به او نزدیک می شوم، حالا، کمترین فاصله ای با شعله ندارم، ناگهان، سوزشی جان گداز را در بال هایم حس می کنم، بال هایم شعله ور شده اند، به سرعت بال هایم را در هوا تکان می دهم، سریع تر، سریع تر و سریع تر، اما، شعله هر لحظه بیشتر می شود و بال هایم، سوخته تر...

بال هایم را از دست داده ام، دیگر، نمی توانم پرواز کنم، شعله ی شمع، برخلاف نور زیبا و تحریک کننده اش، گرمایی سوزنده داشت، شعله، مثال تمام آدم هایی است که با ظاهری زیبا، باطن پلید، خطرناک و زشت خود را پنهان کرده و پروانه های زیادی را در دام خود می اندازند.

(سنجاقی نوشت:این هم از اون انشا هاییه که خانوم معلم یه بیست تپل مپل گذاشته پاش.)

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

صد تای این شهر آلوده و پر دود

صدای آزار دهنده و گوش خراش ساعت، مرا وادار به بیدار کردن میکند، از جایم بر می خیزم، به یاد روز هایی که در روستا، صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه ها بیدارم می کرد.

ملافه ی روی تختم را مرتب می کنم و به یاد تشک های پنبه ای که بی بی هرسال برایم پنبه هایش را عوض می کرد آهی می کشم!

اهرم شیر را به بالا هدایت می کنم، آب جاری می شود. مشتی از آب به صورتم می پاشم.صبح های روستا همیشه کنار رودخاننه صورتم را می شستم، آب زنده و با طراوت رودخانه، هزار برابر پاک تر و زلال تر از آب تصفیه شده ی لوله کشی شهر بود.

پالتویم را از توی کمد بیرون می کشم و به یاد لباس زخیم پشمی ام می افتم که از پشم بزغاله های اسداله عمویم درست شده بود.

درب ساختمان را باز می کنم، از راه پله ها پایین می آیم، درب اصلی را که باز می کنم، بوی دود در دماغم می پیچد، بوی دودی که روزی به جای آن بوی علف های دشت ها و گل های طبیعی را استشمام می کردم.

صدای بوق ماشین ها از دور و نزدیک به گوشم می خورد که جایگزین صدای بلبل ها و گنجشک های خوش صدای روستا شده اند.

دنیای امروز من، این شهر خاکستری و پر از دود است، نه آن روستای پر از رنگ و زندگی، جای جای این شهر را آدم هایی با قلب های سنگی پر کرده اند، نه آدم های خندان و شاد روستا.

انگار صدتای این شهر آلوده و پر از دود هم، با این همه امکاناتش، به پای روستای پاک و سرسبز و در عین حال ساده ی من نمی رسد، ای کاش...

(سنجاقی نوشت:این انشایی بود ک معلممون موضوعش رو داده بود.منم از این انشا یه نمره بیست تپلی مثل همیشه گرفتم.همش تخیلم بود و هیچ وقت تو روستا زندگی نکردم!)

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

قراره اینجا به نویسندگی بپردازم.تا الان چند تا از دل نوشته هام رو گذاشتم،

آثار ادبیم، مثل داستان های کوتاه، رمانم، متن های کوتاه و... رو بذارم.

خوشحال میشم اگه وبلاگمو دنبال کنید.

ممنون که هستید...

با احترام، سنجاق قفلی.
نویسندگان