۱۹ مطلب توسط «سنجاق قفلی» ثبت شده است

جواب هر ترقه بازی

از این به بعد جواب هر ترقه بازی موشک است...

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶

پدر

با نبودت شهر خالی شد

پدر!

مگر تو چند نفر بودی؟


شهادت مولای متقیان، امیر الموننین حضرت علی (ع) تسلیت و تعزیت باد


  • سنجاق قفلی
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

آیه های قرآن در هیچ وقت کهنه نمیشن!

یا ایها الذین آمنو                      ای کسانی که ایمان آورده اید،

لاتتخذوا بطانه من دونکم             از میان غیر هم دینانتان دوست صمیمی و همراز برای خود انتخاب نکنید،

لا یالونکم خبالا                         آنها از هیچ فسادی نسبت به شما کوتاهی نمی کنند.

ودوا ما عنتم                           آنهادوست دارند شما در رنج و زحم باشید.

قد بدت البغضاء من افواههم        دشمنی از گفتار و کلامشان آشکار است،

وما تخفی صدوروهم اکبر            و آنچه در دل هایشان می پندارند بزرگتر است.




سنجاقی نوشت:کسی که دشمن رو خیرخواه و دوست خودش میبینه، یقینا دوست و خیرخواه کشورش رو دشمن میبینه!

افسران - توهین آشکار به رهبر انقلاب !

  • سنجاق قفلی
  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶

: ( کاشکی کلاس اولی بودم!

اول از همه یه سلام میدم به همه ی عزیزانی که در حال تحمل گرسنگی و تشنگی هستند.

قبول باشه!

به اونایی هم که بدون عذر روزه نمیگیرن که ما اصلا کاری نداریم!

وقتی بر میگردی و پشت سرتو نگاه میکنی، بچگیاتو که میبینی دلت میخواد یه روز، نه اصلا یه ساعت، نه!فقط یه ربع!برگردی به عقب، اون وقته که بزرگترین دغده ت میشه خواستن یه عروسک، یه اسباب بازی، داشتن یه همبازی یا خیلی چیزایی که حالا دیگه برات پیش پا افتاده ست!

ابتدایی که بودیم، چه دورانی داشتیم!گاهی اوقات به پایان سال تحصیلی آخر اردیبهشت غبطه میخورم!

سخته!یه روز درمیون، زبون روزه، هوای گرم(به خصوص شهر ما که تو کویره.اصلا انگار کوچه خیابونمون بیابون برهوته!)، بعضی وقتا پیاده، بعضی وقتا آژانس، تاکسی... بری مدرسه.که چی؟امتحان بدی و نیم ساعت، یه ساعت بعد برگردی!خب نمیشه که!

تازه این یه بخش ماجراست!درس خوندن زبون روزه خودش یه معضل دیگه ست، به خصوص که شکم گرسنه هیچی تو کله آدم نمیره!خب نخندید!خودتون یه روزی دبیرستان بودید(یا هستید).اینجاس که به اون بچه ابتدایی هایی که الان نه روزه میگیرن نه امتحان دارن حسودیم میشه!احتمالا یا دارن تو کوچه لِی لِی بازی می کنن، یا نشستن زیر باد کولر برنامه کودک میبینن، یا تو قصر پادشاه آسمون هفتم تشریف دارن(خوابن).روحشونم خبر نداره شب بیداری و استرس امتحان ترم دوم و  سوالای سخت معلما و اون دوتا سوالی که اشتباه نوشتی و حرص خوردن برای این که با تقلب بچه ها تو که یه بارم تقلب نکردی حقت ضایع میشه و قیافه ی معلم که با دیدن جوابای برگه تو از خداشه انگار و صدتا کوفت زهر مار دیگه یعنی چی!

نمی فهمن من دارم جون میدم که چند ساعت پیش سر امتحان با اییییییییییین همه خرخونی دوتا از فیزیکا رو اشتباه نوشتم!

اون وقته که میگی کاشکی جای این بچه زشتولیه بودی، ولی دوتا از سوالا رو غلط ننوشته بودی!

  • سنجاق قفلی
  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶

پیغامی از سرزمین های دور

ایستاده ام، باد می وزد،نوازش لطیف و سردی را پشت پلک هایم حس می کنم، تار های موهای سرم، لابه لای باد می رقصند.احساس سرما می کنم، برایم آرامش بخش است، آرامش بخش تنهایی هایم، سرمای هوا را همراه با سردی لحظات زندگى ام حس می کنم، سردی زندگی یخی ام،سردی یک زندگى بی روح... عصای سفیدم را رها می کنم، صدای افتادنش رو زمین، با صدای باد در هم می آمیزد، وزش باد لحظه به لحظه شدیدتر می شود، لحظه لحظه خوفناک تر و وحشیانه تر... با تک تک سلول های وجودم باد را حس میکنم،احساسی به من دست می دهد که با قلبم بیگانه است و روی کاغذ پیاده نمی شود. باد، وحشیانه به وجودم چنگ می اندازد، من بی توجه به شدت سرما و تازیانه های باد ایستاده ام. این من هستم، در دنیایی از تاریکی، غرق در خیالات، با تصوری مبهم از دنیای بیرون... باد وحشیانه می تازد، مانند اسبی تندرو، برای رسیدن به مقصدی نامعلوم، صدای وزشش را می شنوم، انگار بیانگر موضوعی است، شاید این صدای خوفناک، پیغامی از سرزمین های دور به این حوالی دارد، شاید...

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶

تاریخ دگر باره تکرار می شود!

تاریخ دگر باره تکرار می شود!
عصر جاهلیت بود، دور از چشم شاهنشاه، مردی با سیرتی پیامبر گونه دین خدا را آورد، مردمی که همچو بردگان سیه چرده ی قبیله هایی همچون قریش، به دستان بی رحم حکومت پهلوی گرفتار شده بودند، او را همراهی کردند، محمدرضا شاهی که بی تفاوت با ابوسفیان، بزرگ بت پرستان و قبایل عرب نبود، آن مرد بزرگ را به جایی که میتوان آن را به شعب ابوطالب نیز تشیبه کرد، تبعید کرد.
پس سختی های زیادی که این مرد پیامبر گونه متحمل شد، انقلابی بزرگ برپا شد، با یاری مردمی که بی شباهت با تازه مسمانان نبودند. روزهای خوشی بود، مردم هنوز طعم شیرینی یک جمهوری اسلامی را نچشیده بودند که جنگ هشت ساله ای به پا شد که شاید نا مرتبط با جنگ های خیبر، خندق و احد نبود...
بزرگ مرد قصه ی ما، سر انجام در چهاردهم خردادماهی غم انگیز، دیده بر جهان فرو بست و با رحلت خود، اشک از چشم ها روانه کرد...
ابوبکر مانندی که سال ها خود را پیرو آن بزرگمرد جلوه می داد، در دل آرزوی خلافت داشت و در اصل منافقی بیش نبود، به آرزویش که رهبری به جای آن بزرگمرد بود نرسید و دگر باره علی بود که رهبر اصلی مردم شد.
ابوبکر مانند قصه ی ما، با رای مردم کشوری که همچو بیعت کنندگان سقیفه ی مدینه ظاهربین بودند به مقام ریاست جمهوری رسید.بعد ها معلوم شد رئیس جمهور ابوبکر مانند، آن چیزی نیست که مردم اننتظارش را داشتند، هرچند که بعضی تاکنون هم این را نفهمیده اند...
عُمَر مانندی هم عقیده با ابوبکر مانند قصه ی ما پس از او رئیس جمهور شد، برخلاف ابوبکر مانند که ساکت و آرام بود و بر خلاف درونش خوش سیرت جلوه می کرد، عمر مانند تازه به مقام رسیده تندرو تر بود و شاید، سیاستش را نداشت.
روزگار ما گذشت و گذشت، حال پس از سال ها عثمان مانندی به خلافت رسیده است و ما، همچنان منتظر عملکرد عثمان مانند اصلاح طلبمان هستیم، به امید آنکه خلافت علی مانندی پس از عثمان فرا رسد...




سنجاقی نوشت1:امیدوارم خوب تونسته باشم تاریخ رو با سیاست مخلوط کنم، از زبون یک اصولگرا.

سنجاقی نوشت2:تازه دارم معنی حرف عقل مردم به چشمشونه رو می فهمم!

سنجاقی نوشت3:همه جور برداشت آزاده برای شما عزیزان.هرجوری هم دوست دارید انتقاد کنید، هرچند که ما مثل بعضی ها نیستم که مقابل انتقادهای زیاد سکوت کنیم!

سنجاقی نوشت4:خیلی حسرت میخورم، از این که چرا نتونستم رای بدم.از این که چرا سنم قانونی نیست، و مهمتر از همه اینکه تولدم 5خرداده و میترسم دوره بعدی هم بخاطر چند روز از انتخابات عقب بمونم!

سنجاقی نوشت5:حضرت علی علیه السلام در مورد سکوتشان در زمان خلافت ابوبکر فرمودند:*سکوت من همچو استخوانی در گلویم بود که نه می توانستم آن را فرو دهم، نه می توانستم آن را بیرون بیاورم.*

سنجاقی نوشت6:چقدر مظلومیت وغربت مقام معظم رهبری سید علی خامنه ای منو یاد امام علی علیه السلام میندازه!

سنجاقی نوشت7:نمیخواستم این وبگاه ادبی رو با سیاست مخلوط کنم، اما بعضی حرف ها رو نمیشه تو سینه نگه داشت!

سنجاقی نوشت8:قول میدم این آخرین باری باشه که پی نوشت ها اینقدر زیاد میشن!

سنجاقی نوشت9:رحلت امام خمینی(ره) رو به همه ی مردم ایران تسلیت میگم.


  • سنجاق قفلی
  • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶

بستم بخت دختر شاه پریونو


دوستان گرامی!عزیزان دل. چرا همچین می کنین آخه!کلمه به کلمه ی مطالب من نوشته ی خودمه. منه بدبخت فلک زده(!)می شینم تو دفتر چرکنویس می نویسم بعد اگه خوب شد میام تایپش میکنم و میذارم تو اینترنت اونوقت شما باید یه همچین کاری بکنی؟میدونید دل آدم چقدر میسوزه وقتی می بینه متنی که خودش با هزار آرزو و خون دل نوشته یه شلغوز سادیسمی قزمیته بی سر و پای... لا اله الا الله... کپی کرده؟

کپی رایت؟

طبق قوانین  حقوق انحصاری، حق چاپ، توزیع و ارائه هرگونه آثار چاپ شده و چاپ نشده ی ادبی،علمی و هنری تنها به مولف یا پدید آورنده ی آن تعلق می گیرد.(منظور از حق انحصاری حقوقیه که فقط خود نویسنده ازش بهره مند میشه.

استغفرالله. جوون مملکت مگه مغز خودت معیوبه؟بشین فشار بیار بهش انقدر از من بد بخت بینوای با استعداد کپی نکن. میخوای مغزتو آکبند با خودت ببری سینه قبرستون؟

من که راضی نیستم. الهی خوره به جون اونایی که ازم کپی کردن بیوفته. الهی نون بدوه و اونا دنبالش. الهی نظر حسود بهشون بیفته.الهی شب خواب به چشمشون نیاد.

بستم بخت دختر شاه پریونو که  نسل هرچی متقلب کپی کننده س از بین بره!

سنجاقی نوشت:عکس بالا مشخصات کپی کننده هاست.

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

دیدن شکارچی از دریچه ی چشم یک آهو

از کنار بوته های گل رد می شود، صدای برخورد سم هایش با زمین به گوش می رسد، این بار با فرزند کوچکش، به علف زار کوهستان آمده است، اینجا پر از علف های تازه است، نسیم خنکی می وزد، هوا کمی سرد است، بچه آهو که تا به حال فقط شیر مادرش را خورده است، حالا نمی داند غذای امروز، همین علف های تازه و سبز رنگی است که زیر سم هایش آن ها را له می کند.

مادر، شروع به خوردن علف ها می کند، برای بچه آهو انگار، دیدن این صحنه برای آموختن خوردن غذای امروز، کفایت می کند.

طعم شیرین علف زیر دندان های مادر، با دیدن شکارچی که به سمتشان نمی آید، تلخ می شود، فرزندش را به سرعت پشت تخته سنگی پنهان می کند، سپس، خودش، آرام آرام به سمت شکارچی نزدیک می شود، صدای شلیک گلوله ای در کوهستان می پیچد...

لحظاتی بعد شکارچی، تعش آهوی مادر را بر دوش گرفته و علف زار را ترک می کند، بچه آهو به او چشم دوخته است، معنی این کار مادرش را نمی فهمد، نمی داند مادرش چه ایثار بزرگی کرده است، نمی فهمد مادر به سمت شکارچی رفت تا به جای او،خودش طعمه ی شکارچی بی رحم شود، او، معنی این کار مادرش را نمی فهمد، اما تصویر مادر، همیشه در خاطرش باقی خواهد ماند...

سنجاقی نوشت1:اسم آهو اومد، یا سلامی هم بکنیم به آقا ضامن آهو.

سنجاقی نوشت2:مادر!یکم به این قهرمان زندگیمون، اهمیت بدیم.

  • سنجاق قفلی
  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶

کودکی

فرصتی دیگر

کودکی، فصل آغازین زندگی است، فصل شور و شوق، فصل بازی کردن و یاد گرفتن، فصل جنبش و تحرک است.کودکی، با تمام شیطنت هایش، پر از سادگی و صمیمیت است.

نگاهی به دوران کودکی ام می اندازم، خودم را می بینم، که به تنهایی مشغول بازی با عروسکی پارچه ای هستم، فارغ از دنیای اطراف، فارغ از هر اتفاقی که می افتد، بی خبر از بدی ها و پلیدی ها، بی خبر از کینه دلی آدم ها، در دنیایی دیگر، بدون کوچک ترین دغدغه ای، غرق در دنیای کودکی...

ای کاش، می توانستم فرصتی بیابم، فرصتی که دوباره مرا به کودکی هایم بازگرداند، به هیاهوی دنیای کودکی، به بازی ها و شیطنت هایش، به شادی هایش، به دلخوشی هایش، به سادگی دنیای کودکی...

کاش می توانستم به دوران کودکی باز گردم، آن وقت، می دویدم، می دویدم و می دویدم، لحظه ای درنگ نمی کردم، از نعمت کودکی ام استفاده می کرددم، شیطنت می کردم، به ناراحتی اجازه نمی دادم لحظه ای به من نزدیک شود،همیشه خوشحال بودم و خوشحالی ام را به دیگر کودکان منتقل می کردم.

ای کاش، وقتی به کودکی هایم فکر می کردم، لبخند روی لبانم می آمد، نه افسوس، نه حسرت، حسرت یک لحظه بازگشتن به کودکی، دوباره بازی کردن، افسوس از این که درست از فرصت کودکی ام استفاده نکردم، افسوس از این کهبرای بازی کردن همبازی نداشتم، افسوس از این که همیشه آرزو کردم بزرگ شوم، ای کاش قدر کودکی ام را می دانستم و آرزوی بزرگ شدن نداشتم، بزرگ شدن، انگار که فقط ورود به دنیای سیاهی بود...

به کودکانمان بیاموزیم، بزرگ شدن هنر نیست، باید کودکی کرد، بزرگ که بشوی، دیگر نمی توانی مثل سابق *زندگی* کنی...

سنجاقی نوشت:وقتی فکر میکنم می بینم چقد خوب می شد اگه خدا یه پل درست می کرد که اون سرش می رسید به بچگی آدم و هر کی دلش می خواست یه چند روز می رفت تو بچگی هاش و بعدش بر می گشت سر کار و زندگیش!ولی اون طوری که دیگه هیشکی اینجا نمی موند!همه بچه می شدن!خصوصا سالمندا!


  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶

کتاب از دیدگاه یک نویسنده ^ـــ^

کتاب، غیر زنده، اما پر از زندگی، بی زبان، اما پر از حرف، بدون تصویر، اما پر از نقش و نگار، نقش و نگارهایی که در قوی تخیل شکل می گیرند.

کتاب، مجموعه ای از جمله ها و کلمات است که وقتی خوانده می شود، با تفکر معنی می شود، در ذهن شکل می گیرد، با قوه ی تخیل به تصویر در می آید و می تواند احساسات منفی یا مثبت را منتقل کند.

این کتاب است، با نوشته های سیاه، ولی پر از رنگ، تک تک کلماتش، ذره ذره احساس را به خواننده منتقل می کند، می تواند خنده بر لب بیاورد، یا اشک بر چشمان.

این کتاب است!در ظاهر چند تکه کاغذ، اما در واقعیت، یک معجزه!

سنجاقی نوشت:به عنوان توجه کنید!بعـــــــــــــــــــــــله!ما اینیم دیگه!


  • سنجاق قفلی
  • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

قراره اینجا به نویسندگی بپردازم.تا الان چند تا از دل نوشته هام رو گذاشتم،

آثار ادبیم، مثل داستان های کوتاه، رمانم، متن های کوتاه و... رو بذارم.

خوشحال میشم اگه وبلاگمو دنبال کنید.

ممنون که هستید...

با احترام، سنجاق قفلی.
نویسندگان