شعله ای روشن در تاریکی شب

همه جا تاریک است، تاریکِ تاریک، به دنیال نور می کردم، به دنیال روشنایی، هوا سرد است، گرما می خوام، من، پروانه ای کوچک، در این تاریکی، به دنبال روزنه ای نور و ذره ای گرما، به این سو و آن سو می روم.

از دور، نوری می بینم، به سمتش می روم، شمعی در حال سوختن است که شعله ی آن، نور کم و ضعیفی به اطراف می تاباند.

می چرخم، می چرخم و می چرخم، به دور شم و سایه ی خودم را رو روی زمین می بینم، شعله، گرم و نورانی است، به راستی، شعله از چیست؟

به شعله نزدیک تر می شوم، گرمایی خوشایند وجودم را فرا می گیرد، نور آن بر روی بال هایم افتاده و زیبایی آن ها را دو چندان می کند.می خواهم شعله را لمس کنم، بازهم به او نزدیک می شوم، حالا، کمترین فاصله ای با شعله ندارم، ناگهان، سوزشی جان گداز را در بال هایم حس می کنم، بال هایم شعله ور شده اند، به سرعت بال هایم را در هوا تکان می دهم، سریع تر، سریع تر و سریع تر، اما، شعله هر لحظه بیشتر می شود و بال هایم، سوخته تر...

بال هایم را از دست داده ام، دیگر، نمی توانم پرواز کنم، شعله ی شمع، برخلاف نور زیبا و تحریک کننده اش، گرمایی سوزنده داشت، شعله، مثال تمام آدم هایی است که با ظاهری زیبا، باطن پلید، خطرناک و زشت خود را پنهان کرده و پروانه های زیادی را در دام خود می اندازند.

(سنجاقی نوشت:این هم از اون انشا هاییه که خانوم معلم یه بیست تپل مپل گذاشته پاش.)

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

صد تای این شهر آلوده و پر دود

صدای آزار دهنده و گوش خراش ساعت، مرا وادار به بیدار کردن میکند، از جایم بر می خیزم، به یاد روز هایی که در روستا، صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه ها بیدارم می کرد.

ملافه ی روی تختم را مرتب می کنم و به یاد تشک های پنبه ای که بی بی هرسال برایم پنبه هایش را عوض می کرد آهی می کشم!

اهرم شیر را به بالا هدایت می کنم، آب جاری می شود. مشتی از آب به صورتم می پاشم.صبح های روستا همیشه کنار رودخاننه صورتم را می شستم، آب زنده و با طراوت رودخانه، هزار برابر پاک تر و زلال تر از آب تصفیه شده ی لوله کشی شهر بود.

پالتویم را از توی کمد بیرون می کشم و به یاد لباس زخیم پشمی ام می افتم که از پشم بزغاله های اسداله عمویم درست شده بود.

درب ساختمان را باز می کنم، از راه پله ها پایین می آیم، درب اصلی را که باز می کنم، بوی دود در دماغم می پیچد، بوی دودی که روزی به جای آن بوی علف های دشت ها و گل های طبیعی را استشمام می کردم.

صدای بوق ماشین ها از دور و نزدیک به گوشم می خورد که جایگزین صدای بلبل ها و گنجشک های خوش صدای روستا شده اند.

دنیای امروز من، این شهر خاکستری و پر از دود است، نه آن روستای پر از رنگ و زندگی، جای جای این شهر را آدم هایی با قلب های سنگی پر کرده اند، نه آدم های خندان و شاد روستا.

انگار صدتای این شهر آلوده و پر از دود هم، با این همه امکاناتش، به پای روستای پاک و سرسبز و در عین حال ساده ی من نمی رسد، ای کاش...

(سنجاقی نوشت:این انشایی بود ک معلممون موضوعش رو داده بود.منم از این انشا یه نمره بیست تپلی مثل همیشه گرفتم.همش تخیلم بود و هیچ وقت تو روستا زندگی نکردم!)

  • سنجاق قفلی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

گذر زمان

داستان کوتاه گذر زمان

((صدای کوبیدن در آمد،دخترک پولدار،در را باز کرد،پسرک فقیری پشت در نمایان شد
دخترک: چه میخواهی؟
پسرک: می شود کمی به من کمک کنید؟؟؟خواهش میکنم
چند دقیقه بعد
دخترک:بیا این پول را مادرم داد
پسرک: واقعا ممنونم
دخترک:تو هیچ وقت نخواهی توانست طعم یک زندگی ثروتمندانه را بچشی،همان طور که من هیچگاه طعم فقر را نخواهم چشید
پسرک با ناراحتی جواب داد:شاید این طور نباشد
 25 سال بعد
سر دکتر شلوغ بود،دختر جوانی با لباس های مندرس و کهنه وارد بیمارستان شد،دکتر داشت با عجله وارد اتاق می شد،دختر جوان به سمتش رفت تا خواسته اش را بیان کند،اما دکتر بی توجه به او وارد اتاق عمل شد و پرستاران اجازه ورود به دختر جوان را ندادند
1ساعت بعد
دختر جوان هنوز پشت در اتاق عمل منتظر دکتر که مردی جوان بود،به انتظار نشسته بود،دکتر از اتاق عمل بیرون آمد،دختر جوان با سرعت به او نزدیک شد و گفت:میتوانم چند لحظه وقتتان را بگیرم؟
دکتر:سریع تر لطفا
دخترجوان:مادرم مریض است، سرطان سینه دارد،به من گفتند تنها دکتری که میتواند بیماری اش را مداوا کند شمایید،اما راستش ما پول کافی را نداریم،پدرم چند سال پیش ورشکسته شد و 2سال پیش مرد،ما هیچ سرمایه ای...
دکتر:مادرت را بیاور، درمانش میکنم،بدون هیچ هزینه ای
دختر جوان: آقای دکتر واقعا ممنونم،واقعا...
دکتر با شتاب از دختر جوان دور شد
چند روز بعد
دکتر از اتاق عمل بیرون آمد،دختر جوان روی صندلی نشسته بود،با دیدن دکتر از جایش بلند شد
دختر جوان:آقای دکتر،حال مادرم چطور است؟
دکتر:مشکل برطرف شد،تاچند روز دیگر مرخصش میکنم
دختر جوان:واقعا ممنونم آقای دکتر،شما...
دکتر: من از شما ممنونم
دختر جوان:برای چه؟من که هیچ کاری نکردم!
دکتر:حرفی که آن روز شما به من گفتید،من را امیدوار کرد تا به اینجا رسیدم،اگر آن حرف شما نبود،هرگز به اینجا نمیرسیدم
دختر جوان: منظور شما را متوجه نمیشوم!چه حرفی؟
دکتر: تو هیچ وقت نخواهی توانست طعم یک زندگی ثروتمندانه را بچشی،همان طور که من طعم فقر را نخواهم چشید...))

این داستانو مثل دل نوشته های قبلی، خودم نوشتم، چطور بود؟

خوشحال میشم درموردش بگید، چون با نظراتتون امید میگیرم

قالب 1

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

تو که بهترینی...

دنیا همین است،
همین،
هرچه بدتر باشی،
بیشتر برای خودت سرگرمی داری،
دلت (در این دنیا) خوش تر است،
کسان بیشتری دوستت دارند،
جایگاه(دنیوی) ات بالاتر است،
و...
هرچه خوب تر باشی،
دلت کمتر خوش است،
به دنیا،
به آدم هایش،
کمتر کسی به تو حتی نگاهی می اندازد،
و نزد انسان های ایمان خراب دنیا،
جایگاهی نداری وهمین بهتر که نداشته باشی،
آقای من،
تو که بهترینی،
در این دنیا،
در این تنهایی،
چه میکنی،
و چه میکشی...

اللّهم عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج...

الهی آمین

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

فراموشت نمی کنم

فراموشت نمیکنم
هیچگاه
هیچگاه فراموشت نمیکنم،
حتی حالا...
فراموشت نمیکنم،
تورا که یک عمر با من زندگی کردی
تو را که در اختیارم بودی،
فراموش نمیکنم،
تورا که در این دنیا،
هرچه گفتم انجام دادی،
فراموشت نمیکنم،
حتی حالا،
حتی حالا،
حالا که روی این خاک نشسته ام،
وتو...
زیر این خاکی،
فراموشت نمیکنم،
ای جسم بی جان من،
فراموشت،
نمی کنم...

  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

آقای من...

آقای من،
میدانی،
اسمت که می آید،
تنم میلرزد،
نه این که از خدای ناکرده از ظهورت بترسم،
نه،
از خودم میترسم،
که چقدر این روز ها خطرناک شده ام،
برای ظهورت...

.


  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

دنیا زیباست...

دنیا زیباست...

خیلی زیاد،

خیلی خیلی زیاد،

پر است از چیزهای رنگآرنگـ،

پر از دیدنی های قشنگ،

دنیا پر از سرگرمی است،

عاشقش می شوی،

اگر رنگآرنگی ها و زیبایی هایش را،

ببینی،

و با آن ها،

زندگی کنی،

اما،

همین دنیای رنگآرنگ و زیبا،

زشت می شود،

پست می شود،

ناچیز می شود،

خوار می شود،

در نظرت،

اگر،

فقط،

ببینی،

گوشه ای از بهشت خدا را...



  • سنجاق قفلی
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

به دلیل پاره ای از مسائل...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

اولش که تو بلاگفا بودم، بعد دوسال وبلاگنویسی تو اونجا به خاطر کمبود امکانات و دلایل دیگه ای از اونجا نقل مکان کردم میهن بلاگ.

سه سال مهمون میهن بلاگ بودم، خداییش میهن بلاگ یه سرویس همه چی تموم، بوده و هست، اما (به قول یکی از شخصیتای سریال وضعیت سفید که اسمشم یادم نیست، چقدرم که من به حافظم فشار آوردم!)به دلیل پاره ای از مسائل مجبور شدم نقل مکان کنم اینجا.که البته هنوز به اینجا عادت نکردم.یه جوریه!همه چی درهم و برهم!

به هر حال!

یه کوچولو، فقط یه کوچولو ها!زمان می بره عادت کنم.

برنامه های زیادی برای این وبلاگم دارم، فعلا که امتحانات دوهفته دیگه شروع میشن و هق هق هق...

آخرین امتحانمون بیست و دو خرداد هستش.شاید بعد امتحانا اومدم، شایدم طاقت نیاوردم و قبل از تموم شدنشون اومدم!

میخوام رمانمو بذارم، دلنوشته بذارم، داستان های کوتاهی که مینویسم بذارم، خلاصه اینجا رو تبدیل کنم به یه وبلاگ پر از آثار ادبی.

{عکسی که گذاشتم ربطی به متن نداره، روستای چمخاله(نمیدونم درست نوشتم یانه) هست تو استان گیلان!خارجم نیست! آمریکام نیست! اروپام نیست}

چخماله در استان گیلان

  • سنجاق قفلی
  • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

قراره اینجا به نویسندگی بپردازم.تا الان چند تا از دل نوشته هام رو گذاشتم،

آثار ادبیم، مثل داستان های کوتاه، رمانم، متن های کوتاه و... رو بذارم.

خوشحال میشم اگه وبلاگمو دنبال کنید.

ممنون که هستید...

با احترام، سنجاق قفلی.
نویسندگان