حسرت داشتن یک لحظه از آن روزها

دلم بد جور برای آن روزها تنگ شده است،

روزهایی که بزرگترین دغدغه ام شانه نکردن موهای عروسکم بود، بدون ترس از اینکه کسی مرا مسخره کند هرکجا که بودم می توانستم بدوم، بالا و پایین بپرم، در پارک ها حق داشتم سرسره سوار شوم، موهایم در هوا برقصند، هر کجا که باشم قهقهه بزنم کسی به طرفم بر نگردد، حق داشتم در خانه ی مادر بزرگ هر کجا که می خواهم فضولی کنم و بگذارند به حساب بچگی ام، بد نباشم، سرکوفت نخورم، برای عروسک هایم لالایی بخوانم، روی پایم خوابشان کنم و کسی مسخره ام نکند.

دلم بدجور برای آن روزهای شیرینی که به سرعت گذشتند و مرا در حسرت خود گذاشتند تنگ شده است.

دلم می خواهد مثل آن روزها دوباره سوار تاب شوم و برسم به آسمان، و دوباره برگردم به زمین، باز آسمان، دوباره زمین...

۱۳:۰۱
استاد بزرگ
۰۸ تیر ۹۷ , ۱۳:۱۲
وقتی بچه ایم میگیم کی بزرگ میشیم ...
وقیتیم بزرگ شدیم میگیم ای کاش بچه بودیم ...
انسان اساسا از وضع موجود ناراضی است.
مهم اینه که به جای حسرت خوردن از لحظه لحظه زندگیمون لذت ببریم.
:)

پاسخ :

درسته
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

نوشته های سنجاق قفلی

از مهرِ دوستانِ ریاکار خوش تَر است *** دشنام دُشمَنی که چو آیینه راستگوست

تقدیر هرکسی با یک انتخاب آغاز می شود، اما انتخاب های بعدی دیگر دست انسان نیست.
یقین دارم تقدیر من نوشتن احساسات نهفته در دل نوشته هایم است و تقدیر تو خواندنش و این طور می شود که من و تو دیگر باهم فرقی نداریم.
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan