داستان ها و خاطرات من

سلام به همگی.

اینجا قرار بود یه وب پر از نوشته های ادبی من باشه ولی آمیخته شد با مطالب کپی شده و سیاست و...

میخوام کم کم مطالب اضافی رو حذف کنم و داستان ها و نوشته هام رو جایگزینش کنم.

میخوام داستان هایی رو که تا به حال نوشتم بذارم توی وبلاگ.

اما فکر می کنم مثل دفعات قبل همه بخونن ولی نه نظر بدن نه لایک کنن.

به همین خاطر، داستان ها رو رمزی میکنم و رمزو فقط به کسایی میدم که نظر بدن.

اگه رمزو می خواین برین تو منو تو قسمت درخواست رمز.




راستی اگه بیشتر از ده نفر درخواست رمز کردن من دیگه برای داستانا رو رمز نمیذارم.

یه قسمت از یکی از داستانا رو تو ادامه مطلب گذاشتم.


قسمتی از داستان "هنوز دیر نیست" به قلم سنجاق قفلی

. مادرم می خواست چند تخم گل آفتابگردان را در باغچه خانه مان بکارد. اصرار داشت که همه مان در حیاط جمع شویم و در این کار مشارکت داشته باشیم. هیچ وقت آن لحظه های تلخ را از یاد نمی برم، مادرم در حالی که خواهر کوچکم را در بغل داشت به پدرم اصرار می کرد به حیاط بیاید تا هنگام کاشتن آفتابگردان ها کنارمان باشد، اما پدرم همچنان به روزنامه خواندن ادامه می داد و به مادرم توجهی نمی کرد. در همین حال مادرم تخم های آفتابگردان را به من که برای کاشتن گل ها عجله داشتم داد و گفت تا بروم و در باغچه گودالی بِکَنَم، پدرم را به حیاط می آورد. سراسیمه با ذوق و شوق روانه ی حیاط شدم و در کنار باغچه نشستم، هنوز بیل را در خاک فرو نکرده بودم که صدای مهیبی تنم را لرزاند. به پشت سرم نگاه کردم و بدترین تصویر عمرم را دیدم، خانه مان منفجر شده بود.

دانه های آفتابگردان را در مشتم فشار دادم و از پشت پرده ی اشک سوختن خانه مان را تماشا کردم، خانه ای که به همراه آن مادرم، خواهرم و پدرم در آتش می سوختند...

هیچ وقت یادم نمی رود چطور در کوچه ها سرگردان شده بودم. مردم به دور خانه مان جمع شده بودند و آتش نشانان در حال خاموش کردن حریق بودند. باورم نمی شد چه اتفاقی رخ داده است، همه چیز به کابوس تلخی می ماند، اما واقعیت بود. دانه های آفتابگردان تا ساعت ها در مشتم مانده بودند.

شب که شد، کنار خیابان نشسته بودم و به خانه ای که فقط تلی از خاکستر از آن به جای مانده بود چشم دوخته بودم. به حرف های مادر بزرگم گوش نمی دادم. می خواست مرا به خانه اش ببرد. صدای پر از بغش هنوز در گوشم مانده است:

-بیا برویم پسرم، مریض می شوی! بیا برویم. چرا لجبازی می کنی؟ من هم ناراحتم، ولی خواهش می کنم بیا ببرمت خانه.

از او پرسیدم:

-خانه خودمان؟ مگر خانه خودمان نسوخته است مادربزرگ؟

و او بدون اینکه جوابی بدهد، به هق هق افتاد، تا رسیدن سپیده ی صبح، من و مادربزرگ، تنها کسی که در دنیا داشتم، کنار خیابان گریه کردیم، مردم دورمان جمع شده بودند و دلداری مان می دادند، صدای گریه من و مادربزرگ که در هم آمیخته بود، غمگین ترین نوایی بود که می توانست در دنیا وجود داشته باشد...


۱۶:۱۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

نوشته های سنجاق قفلی

از مهرِ دوستانِ ریاکار خوش تَر است *** دشنام دُشمَنی که چو آیینه راستگوست

تقدیر هرکسی با یک انتخاب آغاز می شود، اما انتخاب های بعدی دیگر دست انسان نیست.
یقین دارم تقدیر من نوشتن احساسات نهفته در دل نوشته هایم است و تقدیر تو خواندنش و این طور می شود که من و تو دیگر باهم فرقی نداریم.
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan