اول از همه یه سلام میدم به همه ی عزیزانی که در حال تحمل گرسنگی و تشنگی هستند.

قبول باشه!

به اونایی هم که بدون عذر روزه نمیگیرن که ما اصلا کاری نداریم!

وقتی بر میگردی و پشت سرتو نگاه میکنی، بچگیاتو که میبینی دلت میخواد یه روز، نه اصلا یه ساعت، نه!فقط یه ربع!برگردی به عقب، اون وقته که بزرگترین دغده ت میشه خواستن یه عروسک، یه اسباب بازی، داشتن یه همبازی یا خیلی چیزایی که حالا دیگه برات پیش پا افتاده ست!

ابتدایی که بودیم، چه دورانی داشتیم!گاهی اوقات به پایان سال تحصیلی آخر اردیبهشت غبطه میخورم!

سخته!یه روز درمیون، زبون روزه، هوای گرم(به خصوص شهر ما که تو کویره.اصلا انگار کوچه خیابونمون بیابون برهوته!)، بعضی وقتا پیاده، بعضی وقتا آژانس، تاکسی... بری مدرسه.که چی؟امتحان بدی و نیم ساعت، یه ساعت بعد برگردی!خب نمیشه که!

تازه این یه بخش ماجراست!درس خوندن زبون روزه خودش یه معضل دیگه ست، به خصوص که شکم گرسنه هیچی تو کله آدم نمیره!خب نخندید!خودتون یه روزی دبیرستان بودید(یا هستید).اینجاس که به اون بچه ابتدایی هایی که الان نه روزه میگیرن نه امتحان دارن حسودیم میشه!احتمالا یا دارن تو کوچه لِی لِی بازی می کنن، یا نشستن زیر باد کولر برنامه کودک میبینن، یا تو قصر پادشاه آسمون هفتم تشریف دارن(خوابن).روحشونم خبر نداره شب بیداری و استرس امتحان ترم دوم و  سوالای سخت معلما و اون دوتا سوالی که اشتباه نوشتی و حرص خوردن برای این که با تقلب بچه ها تو که یه بارم تقلب نکردی حقت ضایع میشه و قیافه ی معلم که با دیدن جوابای برگه تو از خداشه انگار و صدتا کوفت زهر مار دیگه یعنی چی!

نمی فهمن من دارم جون میدم که چند ساعت پیش سر امتحان با اییییییییییین همه خرخونی دوتا از فیزیکا رو اشتباه نوشتم!

اون وقته که میگی کاشکی جای این بچه زشتولیه بودی، ولی دوتا از سوالا رو غلط ننوشته بودی!