ایستاده ام، باد می وزد،نوازش لطیف و سردی را پشت پلک هایم حس می کنم، تار های موهای سرم، لابه لای باد می رقصند.احساس سرما می کنم، برایم آرامش بخش است، آرامش بخش تنهایی هایم، سرمای هوا را همراه با سردی لحظات زندگى ام حس می کنم، سردی زندگی یخی ام،سردی یک زندگى بی روح... عصای سفیدم را رها می کنم، صدای افتادنش رو زمین، با صدای باد در هم می آمیزد، وزش باد لحظه به لحظه شدیدتر می شود، لحظه لحظه خوفناک تر و وحشیانه تر... با تک تک سلول های وجودم باد را حس میکنم،احساسی به من دست می دهد که با قلبم بیگانه است و روی کاغذ پیاده نمی شود. باد، وحشیانه به وجودم چنگ می اندازد، من بی توجه به شدت سرما و تازیانه های باد ایستاده ام. این من هستم، در دنیایی از تاریکی، غرق در خیالات، با تصوری مبهم از دنیای بیرون... باد وحشیانه می تازد، مانند اسبی تندرو، برای رسیدن به مقصدی نامعلوم، صدای وزشش را می شنوم، انگار بیانگر موضوعی است، شاید این صدای خوفناک، پیغامی از سرزمین های دور به این حوالی دارد، شاید...