از کنار بوته های گل رد می شود، صدای برخورد سم هایش با زمین به گوش می رسد، این بار با فرزند کوچکش، به علف زار کوهستان آمده است، اینجا پر از علف های تازه است، نسیم خنکی می وزد، هوا کمی سرد است، بچه آهو که تا به حال فقط شیر مادرش را خورده است، حالا نمی داند غذای امروز، همین علف های تازه و سبز رنگی است که زیر سم هایش آن ها را له می کند.

مادر، شروع به خوردن علف ها می کند، برای بچه آهو انگار، دیدن این صحنه برای آموختن خوردن غذای امروز، کفایت می کند.

طعم شیرین علف زیر دندان های مادر، با دیدن شکارچی که به سمتشان نمی آید، تلخ می شود، فرزندش را به سرعت پشت تخته سنگی پنهان می کند، سپس، خودش، آرام آرام به سمت شکارچی نزدیک می شود، صدای شلیک گلوله ای در کوهستان می پیچد...

لحظاتی بعد شکارچی، تعش آهوی مادر را بر دوش گرفته و علف زار را ترک می کند، بچه آهو به او چشم دوخته است، معنی این کار مادرش را نمی فهمد، نمی داند مادرش چه ایثار بزرگی کرده است، نمی فهمد مادر به سمت شکارچی رفت تا به جای او،خودش طعمه ی شکارچی بی رحم شود، او، معنی این کار مادرش را نمی فهمد، اما تصویر مادر، همیشه در خاطرش باقی خواهد ماند...

سنجاقی نوشت1:اسم آهو اومد، یا سلامی هم بکنیم به آقا ضامن آهو.

سنجاقی نوشت2:مادر!یکم به این قهرمان زندگیمون، اهمیت بدیم.