صد تای این شهر آلوده و پر دود

صدای آزار دهنده و گوش خراش ساعت، مرا وادار به بیدار کردن میکند، از جایم بر می خیزم، به یاد روز هایی که در روستا، صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه ها بیدارم می کرد.

ملافه ی روی تختم را مرتب می کنم و به یاد تشک های پنبه ای که بی بی هرسال برایم پنبه هایش را عوض می کرد آهی می کشم!

اهرم شیر را به بالا هدایت می کنم، آب جاری می شود. مشتی از آب به صورتم می پاشم.صبح های روستا همیشه کنار رودخاننه صورتم را می شستم، آب زنده و با طراوت رودخانه، هزار برابر پاک تر و زلال تر از آب تصفیه شده ی لوله کشی شهر بود.

پالتویم را از توی کمد بیرون می کشم و به یاد لباس زخیم پشمی ام می افتم که از پشم بزغاله های اسداله عمویم درست شده بود.

درب ساختمان را باز می کنم، از راه پله ها پایین می آیم، درب اصلی را که باز می کنم، بوی دود در دماغم می پیچد، بوی دودی که روزی به جای آن بوی علف های دشت ها و گل های طبیعی را استشمام می کردم.

صدای بوق ماشین ها از دور و نزدیک به گوشم می خورد که جایگزین صدای بلبل ها و گنجشک های خوش صدای روستا شده اند.

دنیای امروز من، این شهر خاکستری و پر از دود است، نه آن روستای پر از رنگ و زندگی، جای جای این شهر را آدم هایی با قلب های سنگی پر کرده اند، نه آدم های خندان و شاد روستا.

انگار صدتای این شهر آلوده و پر از دود هم، با این همه امکاناتش، به پای روستای پاک و سرسبز و در عین حال ساده ی من نمی رسد، ای کاش...

(سنجاقی نوشت:این انشایی بود ک معلممون موضوعش رو داده بود.منم از این انشا یه نمره بیست تپلی مثل همیشه گرفتم.همش تخیلم بود و هیچ وقت تو روستا زندگی نکردم!)

۱۳:۳۲
محمدعلی میری
۲۴ ارديبهشت ۹۶ , ۱۷:۴۲
عالی...
فوق العاده...

پاسخ :

ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

نوشته های سنجاق قفلی

از مهرِ دوستانِ ریاکار خوش تَر است *** دشنام دُشمَنی که چو آیینه راستگوست

تقدیر هرکسی با یک انتخاب آغاز می شود، اما انتخاب های بعدی دیگر دست انسان نیست.
یقین دارم تقدیر من نوشتن احساسات نهفته در دل نوشته هایم است و تقدیر تو خواندنش و این طور می شود که من و تو دیگر باهم فرقی نداریم.
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan