داستان کوتاه گذر زمان

((صدای کوبیدن در آمد،دخترک پولدار،در را باز کرد،پسرک فقیری پشت در نمایان شد
دخترک: چه میخواهی؟
پسرک: می شود کمی به من کمک کنید؟؟؟خواهش میکنم
چند دقیقه بعد
دخترک:بیا این پول را مادرم داد
پسرک: واقعا ممنونم
دخترک:تو هیچ وقت نخواهی توانست طعم یک زندگی ثروتمندانه را بچشی،همان طور که من هیچگاه طعم فقر را نخواهم چشید
پسرک با ناراحتی جواب داد:شاید این طور نباشد
 25 سال بعد
سر دکتر شلوغ بود،دختر جوانی با لباس های مندرس و کهنه وارد بیمارستان شد،دکتر داشت با عجله وارد اتاق می شد،دختر جوان به سمتش رفت تا خواسته اش را بیان کند،اما دکتر بی توجه به او وارد اتاق عمل شد و پرستاران اجازه ورود به دختر جوان را ندادند
1ساعت بعد
دختر جوان هنوز پشت در اتاق عمل منتظر دکتر که مردی جوان بود،به انتظار نشسته بود،دکتر از اتاق عمل بیرون آمد،دختر جوان با سرعت به او نزدیک شد و گفت:میتوانم چند لحظه وقتتان را بگیرم؟
دکتر:سریع تر لطفا
دخترجوان:مادرم مریض است، سرطان سینه دارد،به من گفتند تنها دکتری که میتواند بیماری اش را مداوا کند شمایید،اما راستش ما پول کافی را نداریم،پدرم چند سال پیش ورشکسته شد و 2سال پیش مرد،ما هیچ سرمایه ای...
دکتر:مادرت را بیاور، درمانش میکنم،بدون هیچ هزینه ای
دختر جوان: آقای دکتر واقعا ممنونم،واقعا...
دکتر با شتاب از دختر جوان دور شد
چند روز بعد
دکتر از اتاق عمل بیرون آمد،دختر جوان روی صندلی نشسته بود،با دیدن دکتر از جایش بلند شد
دختر جوان:آقای دکتر،حال مادرم چطور است؟
دکتر:مشکل برطرف شد،تاچند روز دیگر مرخصش میکنم
دختر جوان:واقعا ممنونم آقای دکتر،شما...
دکتر: من از شما ممنونم
دختر جوان:برای چه؟من که هیچ کاری نکردم!
دکتر:حرفی که آن روز شما به من گفتید،من را امیدوار کرد تا به اینجا رسیدم،اگر آن حرف شما نبود،هرگز به اینجا نمیرسیدم
دختر جوان: منظور شما را متوجه نمیشوم!چه حرفی؟
دکتر: تو هیچ وقت نخواهی توانست طعم یک زندگی ثروتمندانه را بچشی،همان طور که من طعم فقر را نخواهم چشید...))

این داستانو مثل دل نوشته های قبلی، خودم نوشتم، چطور بود؟

خوشحال میشم درموردش بگید، چون با نظراتتون امید میگیرم

قالب 1